
شب گردیهایم خیلی بیش تر از همیشه شده، شب گردیهایی که مردمی را در روبه روی روزمرگی هاشان به خواب می سپارد و امشب دوباره رگه های شهر را طی می کند تا عطر هوای سرد که نه...، اما خنک شبانه را نوید دهد، شب ها، جای طبقه متوسط جامعه خالی می شود، جایی که دیگر متعلق به تضادهای طبقاتی است، جایی که نورافکنهای شبانه ی ماشینها صورتهای چروکیده ی پیرمردهای شهر شرم بارم را نمایان می کند، جایی که هر از چند گاهی، گروهی مشغول گوش سپردن به گوشیهای کزاییشان می شوند تا سر زدن آفتاب صبح را در خواب باشند.
شبها مخصوص خیابان گردیهاست و لذت بردن از سمفونی گامهایی که بر میداری، مخصوص سایه هایی است که هر از چند گاهی سرت را به نشانه ی هراس از بیدی باد زده بر می گردانند، شب ها مخصوص نگهبانهای خواب زده ساختمان قصر مانند، استانداری است، شبها تک تک سربازها انسان بودنت را می پسندند و از گام به گام آمدنت، وحشت دارند، شبها آسفالتهای خیابان آیینه می شوند اما تصویرشان در بینهایت های سردشان محفوظ می ماند و جایی برای له شدن های مداوم زیر لاستیک های شب زده خواهند بود.
شب ها از جا به جایی در دو طرف خیابان لذت می برم و دوست می دارم از این که بدون هیچ نگرانی خط کشی های خیابانم را عمودی بشمارم و گاهی نیز پاهایم صدای فشرده شدن چمن های خیس میان بلوار را آواز کنند. شبها راننده ها در خواب آلودگیشان به دنبال پولهای کوچکی برای فردا هستند و تاکسیها انواع چراغهای تزیینی شان را روشن می کنند تا مسافرهاشان خواب نمانند، شبها مجسمه ی میان میدان نیز به فواره های کوتاه شده می نگرد و برای خیسی روزانه، خشک شدن را حس می کند، شبها چشمان گربه ها از شوق تاریکی به روشنی می گراید اما تو خواب های خوش ببین، اما تو آسوده باش چون برایت تمامی آرزوها را خو اهم کرد.... .
پی نوشت۱: بیداری را دوست دارم ، اگر خوب آلودگی ها امانم دهند.... .
پی نوشت۲: امیدوارم امروز قبل از این که به کلاس برسم ، بودنت را تجربه کنم، پس تا شب....
پی نوشت۳: فکر کنم این بار باید تمام شود،
"پس پایان"
