روز خاکستری ، شب سیاه ، آدمهای تیره ، آسمان آبی ، خورشید زرد ، چشمان قهوه ای ، پوستی روشن ، دوستی سفید ، و خدای سبز!
تقریبا تمام اینها هستند ، به اضافه ی دوستان (یا دشمنان ) به اصطلاح مغرور و دلسوز ، که هر چقدر برایشان دلیل می آورم قانع نمیشوند !
زمانی شاد ترین انسان روی زمین بودم ، هر روز سر سجاده با خدا حرف میزدم ، و بهترین سالهای عمرم همان سه سال بودند ، بهترین دوستانم را همان موقع پیدا کردم ، از اعجوبه های احمق چیزی نمیگویم !
تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته بود ٬تا اینکه اشتباهی را مرتکب شدم که نباید میشدم ، و مثل پدرم آدم ، از بهشت بیرون انداخته شدم ، دقیقا مثل همان ماجرا ، سقوط و تمام !
و اینبار من در این زمین خاکی تنها هستم ، و فقط همین دو تا را میخواهم :
خدای سبز و دوستی سفید!
آیا امکان برگشتم هست ؟

پ.ن:برای اینکه از این حال و هوا در بیایید ٬به اینجا سر بزنید وبرای این مشکل بزرگ راه حل ارائه دهید .
