تبليغاتX
اینجا ما برای شما می نویسیم... - تو تنها بنویس و هیچ مپرس...!
زمان می گذرد و زمانه نیز هم...دوستان عزیز،این وبلاگ تقریبا هر دو روز یک بار به روز می شود!

بنویس، بنویس تا بدانیم نوشتن دردمان را کاست و دوا نکرد، بنویس تا قدم هایمان با قدمت همراه شود، بنویس تا راهوار گامهایت باشیم، بنویس تا بدانیم عطر کاغذت در میان برگهای ذهنمان ابدی خواهد شد، بنویس تا رنجهایمان رنگی شوند، بنویس تا خطهایمان پر از درد و سطرهایمان پر از عشق باشند و صفحه هایمان طعم آزادی بدهند، بنویس برای سفره های خالی، برای بابا هایی که نان دادند، برای مادرانی که آب زندگی جاری ساختند، بنویس برای دانه دانه ی انار، بنویس برای دستهایمان که پینه هایش کلنجارهای زمان است، بنویس برای روزگارمان که می گذرد، بنویس برای ما تا بمانیم، بنویس برای غروب بی پایانمان، بنویس برای آن اسپندهایی که چهارراه هایمان را بدرقه ماشینهای سردمان کردند، بنویس برای نانوشته ها، بنویس برای کفشهایی که ندانستند به پای چه کسانی می روند، آخر می دانی چشم های کفش هایمان همیشه رو به زمین بوده است!، بنویس برای سوتکهایی که آرام آرام طنین صدایشان گوش می نوازد، بنویس برای بافتنی های مادرم، بنویس برای چشم های پدرم، بنویس برای روضه رضوانی که پدرم فروخت، بنویس برای دانه ای جو که می فروشم، بنویس برای گره های پیشانیمان، بنویس برای کج روی راه هایمان، بنویس برای عطر نان گرم، بنویس برای چراغ هایی که خاموش اند، بنویس برای جامهای شکسته، بنویس برای مستی پیوسته، بنویس تا بدانیم نمی دانیم، بنویس تا افتخار کنیم به نداشته هایمان، بنویس تا اشک نگوید، بنویس تا گل ببوید، بنویس برای عادت هایمان، بنویس برای خنده ی آرزو شده ی پدر بزرگ، بنویس برای ترس همیشگی مادربزرگ، بنویس برای جهالت، بنویس برای رفاقت، بنویس برای سقوط، بنویس برای فراز، بنویس برای دینم، بنویس از کجا هستم، بنویس از نازک ترین رشته ها، بنویس از زنجیر شدن لحظه ها، بنویس از مهرهای داغ زده بر پیشانی ها، بنویس از بلندی های بادگیر، بنویس از آواز قو، بنویس از ناتمام ها، بنویس از گسستن، از گسستن زندگی، بنویس از غرور بی فروغمان، از پایی که لب جوی شکست، بنویس از خارهایی که خانه شان سر دیوار است، بنویس از ابروهای شکسته جای چشم، بنویس از جاده هایی که هرگز نرسیدند، بنویس از خطهای موازی، بنویس از خوش یمنی فردا، بنویس از طلوع صبح، بنویس از آن جا که هوا تاریک است، بنویس از شور شیدایی، بنویس از تک تک صداهایی که ساز شدند، بنویس از قبور شکسته، بنویس از گمنامی یکایک سنگها، بنویس تا رود جاری شود، بنویس تا نوک کاج همیشه تو را نشان دهد، بنویس برای اینکه بدانیم هنوز مینویسی، بنویس تا بدانیم در میان مردگان زنده خواهی بود، بنویس از گناه هایمان، از گناه های نادان هایت، بنویس بنویس لااقل تو دیگر خجالت زده نباش  که تو خدا بودی و ما خدایی کردیم... .

 

هر کدام از  نوشته هایم، نوشته ی تو باد، تا بنویسی عطر خوش زندگی را...!

 

 

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

 

          مهر برلب زده خون می خورم وخاموشم

 

 

قصد جانست طمع در لب جانان کردن

 

       تو مرا بین که دراین کار به جان می کوشم

 

 

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

 

                 هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

 

 

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

 

              این قدر هست که گه گه قدحی مینوشم

 

 

هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا

 

                فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

 

 

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

 

           ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

 

 

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست

 

               پرده ای برسر صد عیب نهان میپوشم

 

 

من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم 

 

                      چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

 

 

 گر ازین دست زند مطرب مجلس ره عشق

 

                  شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

 

"حافظ" 

 

پی نوشت: این بار دیگر پی نوشتی نگذاشتم تا بدانیم نوشته هایمان همیشه نقطه سر خط... .

 

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 13:57 | لینک  |