تبليغاتX
اینجا ما برای شما می نویسیم...
زمان می گذرد و زمانه نیز هم...دوستان عزیز،این وبلاگ تقریبا هر دو روز یک بار به روز می شود!

 

گذشت، آری گذشت و میگذرد، چه بخواهی.... چه نخواهی! همین دیگه، تو هنوز همان کافر همیشگی هستی و نماز کفرت پا برجا. تو هر ۲۸ را ۱۲ بار شمردی به امید اینکه انسانیتت را در میان اعداد بیابی، اما نشد، چون بازیچه بودن را تجربه کرده بودی، چون هنوز همان عروسک همیشگی هستی، چون هنوز قمارباز را می خوانی و بر قمار دیگری مانده ای...؟!

تو هر هدیه ای را برای امروز حساب کردی و شمع های خاموش شده را روشن کردی تا طعم شیرین به زیر دندانهایت بیاید، ولی هنوز همانی، آری حتی اگر امسال " کمدی الهی " را تجربه کنی، حتی اگر خط به خط هفده پایانیت را جشن بگیری و بنویسی که هجدهمین بار است و هجدهمین بار هستم، پس دوشهایتان تحملم کنند، پس گلوهایتان قدرت فرو بردن بغض ها را در شب تولدم داشته باشند... .

همه چیز بوده ای، نگاه کن و ببین، چه ها که نکرده ای، نگاه کن، نگاه کن و بدون شرم سر بالا بگیر و بگو، بگو حتی اگر عشق به فراموشی سپرده شود ، گل سرخ خواهد ماند، حتی اگر ذهن تو یاری نکند یادم می ماند، لحظه به لحظه ی گذشتن را و چقدر ماندگار میگذری.... .

تو فردا می آیی، با خود تو هستم ، تویی که دستت را روی سینه گذاشته ای و به کنارهایت می نگری ، با " احمدرضا " همانی که زندگی را خواهد دید حتی اگر هفده بار بگذرد و انتظار  بارهای دیگری داشته باشد... .

تولدت را در امتداد همه ی بلندی های بی پایانت تبریک میگویم تا پستی هایت را فراموش نکنی، کافر!

 

تولدم مبارک

احمدرضا توسلی

تولد:۲۸ فروردین ۱۳۶۹

وفات:؟

 

پی نوشت۱: تویی که نمیدونی امیدوارم به تمام دانسته هایت بخندی!

پی نوشت۲: احمدرضا توسلی برایش فردا روز دیگری است....!

پی نوشت۴:

خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد/// گرو عشق و جنون شد، گهر بحر صفا شد

مه و خورشید  نظر  شد، که  ازو  خاک  چو زر  شد /// به کرم بحر گوهر شد، به روش باد  صبا شد 

چو شه عشق کشیدش ، ز همه خلق بریدش   ///   نظر عشق گزیدش ، همه حاجات روا شد

به سفر چون مه گردون، به شب چارده پر شد  ///  به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد

خنک آن گه که کند حق گنهت طاعت مطلق///خنک آن دم که جنایات عنایات خدا شد

سفر مشکل و دورش بشد و ماند حضورش/// ز درون قوت نورش مدد نور سما شد 

"خداوندگار بلخ"

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 19:39 | لینک  | 

 

شب گردیهایم خیلی بیش تر از همیشه شده، شب گردیهایی که مردمی را در روبه روی روزمرگی هاشان به خواب می سپارد و امشب دوباره رگه های شهر را طی می کند تا عطر هوای سرد که نه...، اما خنک شبانه را نوید دهد، شب ها، جای طبقه متوسط جامعه خالی می شود، جایی که دیگر متعلق به تضادهای طبقاتی است، جایی که نورافکنهای شبانه ی ماشینها صورتهای چروکیده ی پیرمردهای شهر شرم بارم را نمایان می کند، جایی که هر از چند گاهی، گروهی مشغول گوش سپردن به گوشیهای کزاییشان می شوند تا سر زدن آفتاب صبح را در خواب باشند.

شبها مخصوص خیابان گردیهاست و لذت بردن از سمفونی گامهایی که بر میداری، مخصوص سایه هایی است که هر از چند گاهی سرت را به نشانه ی هراس از بیدی باد زده بر می گردانند، شب ها مخصوص نگهبانهای خواب زده ساختمان قصر مانند، استانداری است، شبها تک تک سربازها انسان بودنت را می پسندند و از گام به گام آمدنت، وحشت دارند، شبها آسفالتهای خیابان آیینه می شوند اما تصویرشان در بینهایت های سردشان محفوظ می ماند و جایی برای له شدن های مداوم زیر لاستیک های شب زده خواهند بود. 

شب ها از جا به جایی در دو طرف خیابان لذت می برم و دوست می دارم از این که بدون هیچ نگرانی خط کشی های خیابانم را عمودی بشمارم و گاهی نیز پاهایم صدای فشرده شدن چمن های خیس میان بلوار را آواز کنند. شبها راننده ها در خواب آلودگیشان به دنبال پولهای کوچکی برای فردا هستند و تاکسیها انواع چراغهای تزیینی شان را روشن می کنند تا مسافرهاشان خواب نمانند، شبها مجسمه ی میان میدان نیز به فواره های کوتاه شده می نگرد و برای خیسی روزانه، خشک شدن را حس می کند، شبها چشمان گربه ها از شوق تاریکی به روشنی می گراید اما تو خواب های خوش ببین، اما تو آسوده باش چون برایت تمامی آرزوها را خو اهم کرد.... .

 

پی نوشت۱: بیداری را دوست دارم ، اگر خوب آلودگی ها امانم دهند.... .

پی نوشت۲: امیدوارم امروز قبل از این که به کلاس برسم ، بودنت را تجربه کنم، پس تا شب....

پی نوشت۳: فکر کنم این بار باید تمام شود،

                                                                "پس پایان"

 

 

   

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 12:48 | لینک  | 

بنویس، بنویس تا بدانیم نوشتن دردمان را کاست و دوا نکرد، بنویس تا قدم هایمان با قدمت همراه شود، بنویس تا راهوار گامهایت باشیم، بنویس تا بدانیم عطر کاغذت در میان برگهای ذهنمان ابدی خواهد شد، بنویس تا رنجهایمان رنگی شوند، بنویس تا خطهایمان پر از درد و سطرهایمان پر از عشق باشند و صفحه هایمان طعم آزادی بدهند، بنویس برای سفره های خالی، برای بابا هایی که نان دادند، برای مادرانی که آب زندگی جاری ساختند، بنویس برای دانه دانه ی انار، بنویس برای دستهایمان که پینه هایش کلنجارهای زمان است، بنویس برای روزگارمان که می گذرد، بنویس برای ما تا بمانیم، بنویس برای غروب بی پایانمان، بنویس برای آن اسپندهایی که چهارراه هایمان را بدرقه ماشینهای سردمان کردند، بنویس برای نانوشته ها، بنویس برای کفشهایی که ندانستند به پای چه کسانی می روند، آخر می دانی چشم های کفش هایمان همیشه رو به زمین بوده است!، بنویس برای سوتکهایی که آرام آرام طنین صدایشان گوش می نوازد، بنویس برای بافتنی های مادرم، بنویس برای چشم های پدرم، بنویس برای روضه رضوانی که پدرم فروخت، بنویس برای دانه ای جو که می فروشم، بنویس برای گره های پیشانیمان، بنویس برای کج روی راه هایمان، بنویس برای عطر نان گرم، بنویس برای چراغ هایی که خاموش اند، بنویس برای جامهای شکسته، بنویس برای مستی پیوسته، بنویس تا بدانیم نمی دانیم، بنویس تا افتخار کنیم به نداشته هایمان، بنویس تا اشک نگوید، بنویس تا گل ببوید، بنویس برای عادت هایمان، بنویس برای خنده ی آرزو شده ی پدر بزرگ، بنویس برای ترس همیشگی مادربزرگ، بنویس برای جهالت، بنویس برای رفاقت، بنویس برای سقوط، بنویس برای فراز، بنویس برای دینم، بنویس از کجا هستم، بنویس از نازک ترین رشته ها، بنویس از زنجیر شدن لحظه ها، بنویس از مهرهای داغ زده بر پیشانی ها، بنویس از بلندی های بادگیر، بنویس از آواز قو، بنویس از ناتمام ها، بنویس از گسستن، از گسستن زندگی، بنویس از غرور بی فروغمان، از پایی که لب جوی شکست، بنویس از خارهایی که خانه شان سر دیوار است، بنویس از ابروهای شکسته جای چشم، بنویس از جاده هایی که هرگز نرسیدند، بنویس از خطهای موازی، بنویس از خوش یمنی فردا، بنویس از طلوع صبح، بنویس از آن جا که هوا تاریک است، بنویس از شور شیدایی، بنویس از تک تک صداهایی که ساز شدند، بنویس از قبور شکسته، بنویس از گمنامی یکایک سنگها، بنویس تا رود جاری شود، بنویس تا نوک کاج همیشه تو را نشان دهد، بنویس برای اینکه بدانیم هنوز مینویسی، بنویس تا بدانیم در میان مردگان زنده خواهی بود، بنویس از گناه هایمان، از گناه های نادان هایت، بنویس بنویس لااقل تو دیگر خجالت زده نباش  که تو خدا بودی و ما خدایی کردیم... .

 

هر کدام از  نوشته هایم، نوشته ی تو باد، تا بنویسی عطر خوش زندگی را...!

 

 

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

 

          مهر برلب زده خون می خورم وخاموشم

 

 

قصد جانست طمع در لب جانان کردن

 

       تو مرا بین که دراین کار به جان می کوشم

 

 

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

 

                 هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

 

 

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

 

              این قدر هست که گه گه قدحی مینوشم

 

 

هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا

 

                فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

 

 

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

 

           ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

 

 

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست

 

               پرده ای برسر صد عیب نهان میپوشم

 

 

من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم 

 

                      چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

 

 

 گر ازین دست زند مطرب مجلس ره عشق

 

                  شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

 

"حافظ" 

 

پی نوشت: این بار دیگر پی نوشتی نگذاشتم تا بدانیم نوشته هایمان همیشه نقطه سر خط... .

 

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 13:57 | لینک  | 

 

محمد تو را باید از نو شناخت ، تو پیامبر عشق و صلح هستی، تو پیامبر سفیدی ها و عطر و مهربانی بودی، تو پیامبر رحمت، تو پیامبر بخشش، تو پیامبر زیبایی، تو پدر فاطمه ای، فاطمه بزرگ، تو همسری به نام خدیجه داشتی که ثروتش از آن اسلام بود، چون اسلام از آن او بود، تو علی را داشتی، همان علی که عدالتش او را شهید کرد، تو پدربزرگ حسن و حسینی بودی که هیچ گاه ذلت را نپذیرفتند، تو پیامبر روحی ، تو نویدآور جسمی....، محمد تو پیامبر کشتن و خون ریختن و سرکوب نیستی، نه هرگز نمی شود پیامبری که سیاه بر تن نمی کرد حکم سنگسار صادر کند، نه نمی شود پیامبری که اعتدال سرلوحه ی دینش بود و تمامی سخنانش را بر ضد تندروی ها گفته است روزی بنیادگرایی کند، محمد به یاد ندارم که کسی گفته باشد که دستان تو را بوسه می زده اند زیرا کمال انسانی را تو به ارمغان آوردی، محمد تو پیامبر راز و نیاز و جذبه پروردگاری وگرنه غار حرا خانه ات نمی شد، محمد تو پیامبر عزا نیستی می دانیم، تو پیامبر خنده و شادی و سروری ، تو پیامبری هستی که عیسی گفت، تو پیامبری هستی که موسی گفت، آری تو همانی که آدم نیز آمدنت را نوید داشت، تو همانی که خدا جهان را به خاطرت حفظ کرد، محمد ما را ببخش که تو را نشناختیم، ما را ببخش که کاری کردیم تا هر ناچیزی اجازه ی بی حرمتی به خود بدهد، ما را ببخش که خودمان را منفور کردیم، ما را ببخش که نام مسلمانی را یدک می کشیم و صلیب به گردن می اندازیم تا تجدد پیدا کنیم، ما را ببخش که در وقت نیازمان تو را می دانیم، ما تو را نشناختیم پس کمکمان کن تا از نو بشناسیمت!!

محمد برای شناختنت با تو خواهیم خواند:

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرا بسم ربک الذی خلق(۱) خلق الانسان من علق(۲) اقرا و ربک الاکرم(۳) الذی علم بالقلم(۴) علم الانسان ما لم یعلم(۵) کلا ان الانسان لیطغی(۶) ان رءآه استغنی(۷) ان الی ربک الرجعی(۸) ارءیت الذی ینهی(۹) عبدا اذا صلی(۱۰) ارءیت ان کان علی الهدی(۱۱) اوامر التقوی(۱۲) ارءیت ان کذب و تولی(۱۳) الم یعلم بان الله یری(۱۴) کلا لئن لم ینته لنسفعا با لناصیه(۱۵) ناصیه کاذبه خاطئه(۱۶) فلیدع نادیه(۱۷) سندع الزبانیه(۱۸)کلا لا تطعه و اسجد و اقترب(۱۹)

سوره علق

 

پی نوشت: میلاد محمد(ص)، محمد بزرگ را به شما شادباش می گویم... .

 

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 10:56 | لینک  | 

مثلا عید شده، هیچ کدوم به روز نشدید، این وب گروهی رو هم باز من به باید به روز کنم ، چه کار کنیم دیگه شماها که دارید عیدیاتون رو می شمارید!!!

 

انگار من اخرین پست سال ۸۶ رو چون نوشتم باید  اولین پست ۸۷ رو هم می نوشتم ، خوب اینم از شانس خوب من بوده دیگه!! مثلا اون بالا نوشتیم این وب هر دو روز به روز می شه، زهی خیال باطل ما که فقط زمان رو می بینیم و زمانه را ، امیدوارم عید بهتون خوش بگذره، عیدی هاتون زیاد بشه، آجیل کم بخورید، یکم کنکوری ها درس بخونند(یکی باید به خودم بگه)، ما هم منتظرتون می مونیم تا بازدید ما رو پس بدید و به خانه ی مجازی ما هم سری بزنید ، البته من به کسی عیدی نمیدم فقط می گیرم، اخه گروه خونیم آ.ب است!!

دیگه حرف کم آوردم، هر وقت اومدید خبرم کنید، والا دلمون براتون تنگ شد دیگه!!!

 

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 10:55 | لینک  | 

 

 

 

 

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردنه زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

 

فکر قاشق زدنه یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه ها عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

 

بوی باغچه

بوی حوض

عطر خوب نظری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

 

 

با اینها زمستونو سر می کنم            با اینها خستگیمو در میکنم

 

دوباره یک نوروز دیگر هم آمد و ایرانیان سال ۱۳۸۷ خورشیدی، ۲۵۶۷ شاهنشاهی، ۳۷۴۶ زرتشتی، ۷۰۳۰ میترایی آریایی را جشن خواهند گرفت و از فردا چهار شنبه سوری بزرگ را به پا خواهند کرد... .

اما ای کاش تنها نام چهارشنبه سوری نبود ، ای کاش قاشق زدنهایمان جایش را به ترقه هایی که تنها باعث وحشت می شوند نمی داد، ای کاش ایرانی می ماندیم، ای کاش به ایرانی بودنمان افتخار می کردیم و کاش فرهنگمان ، فرهنگی رنگارنگ از هر قوم و قبیله ی جدید و قدیمی نمی شد، کاش می دانستیم که کوروش که بود؟، ایران چه بود؟، انوشیروان، عادل بود نه هر کسی که تنها سخن بگوید و نداند ایران چیست؟؟، کاش می دانستیم ذوالقرنین در قرآن، کوروش است، ای کاش می دانستیم آزادی چیست؟، ای کاش هفت سینمان پر از اندوه نبود، ای کاش جرم شادیمان زندان نبود ، ای کاش فرزندان کوروش می ماندیم، ای کاش کمان آرش را فراموش نمی کردیم و کاش رستم فرخزادی بودیم که قدرتش از آن ایران بود و بس، کاش می دانستیم ۷۰۰۰ سال تمدن با تمدنی ۳۰۰ ساله غیر قابل قیاس است و فرهنگشان فرهنگی متفاوت، کاش می دانستیم تخت جمشید پایدار ماند برای ایران فردا، کاش پایدار بمانیم برای فردای ایران، کاش بدنمان مومیایی نفرت و تکبر نشود و مانند کوروش برای خاک ایران ذرات بدنمان را فدا سازیم... .

کاش کاوه را داشتیم تا ضحاکیهایمان را سرکوب کند ، کاش فریدون بودیم و کاش فردوسی وار زندگی می کردیم... .

اینجا ایران است ، کشوری با تمدن ۷۰۰۰ ساله، پشتی گرم، گذشته ای پرافتخار، مردمانی فرهیخته،  با مرزهایی که کمان آرش کشیده است و خون رستم بر آن نقش دارد، این جا ایران است، این جا سرزمین: مولانا و حافظ و سعدی و فارابی و ابن سینا و خیام و کوروش و فردوسی و شریعتی و انوشیروان و آرش و رستم فرخزاد و کاوه و امیر کبیر و نادر و داریوش و سهروردی و شمس و عطار و ابوریحان بیرونی و حسین بهزاد و کمال الملک و ارژنگ و اسدی طوسی و بابا طاهر و خاقانی و خواجه عبدالله انصاری و دقیقی طوسی و شروانی و رودکی و سنایی و سوزنی سمرقندی و شهید بلخی و ناصرخسرو و نظامی و اوحدی مراغه ای و کاشانی و جامی و رازی و جهان خاتون و پروین و فروغ و شهریار و بهار و خواجوی کرمانی و عرفی شیرازی و فخرالدین عراقی و محمود شبستری و وحشی بافقی و صائب تبریزی و آرتیمانی و بیگدلی و قاآنی و مجمر اصفهانی و هاتف و عارف قزوینی و محمد مصدق و مهدی بازرگان و یدالله سحابی و فرخی و عشقی و رهی معیری و ایرج میرزا و مشیری و اوستا و دهخدا و پروفسور و رضا و پروفسور بهزاد و فریدون نوزاد و شیون فومنی و هوشنگ ابتهاج و زویا پیرزاد و لیلی افشار و نیما و سهراب و شاملو و آتشی و محمد نوری و محمد محدعلی و مسعود بهنود و سیمین بهبهانی و شیرین عبادی و صادق هدایت و جلال آل احمد و محمود دولت آبادی و بزرگ علوی و جمال زاده و سیمین دانشور و فرهاد و شیرین و دکتر سروش و الهی قمشه ای و بدیع الزمان فوزانفر و زرین کوب و رفیع و  .... .

این جا ایران است که فرزندانش آن را پاس خواهند داشت!!

 

نوروزتان پیروز باد!!!!

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 15:8 | لینک  | 

 

 

فکر کنم حدود یک ماه پیش بود، شبی که داشتم کتاب محمود نامنی رو در مورد مولانا می خوندم و یهو به سرم زد تا در ۲۴ اسفند(۶ ربیع الاول) یک جشن برای نکوداشت مولانا در روز تولدش بگیرم ، اول فکری جنون امیز بود که به هر کسی که گفتم فقط خندید اما وقتی به کوروش زنگ زدم و در موردش صحبت کردم فهمیدم که بد جوری این موضوع رو جدی گرفت، ابتدا دو نفره شروع کردیم به کار کردن و بسیاری از کارهای ابتدایی رو در حدود ۱۰ روز انجام دادیم ولی کارهامون بدون پول پیش نمی رفت ، شاید یک روزهایی شد که بارها به خودم برای این کار لعنت فرستادم اما خدا دستمان را گرفت، چون دلش با دلمان بود، چون فهمید بدون هیچ چشم داشتی قدم در این راه گذاشتیم، چون فهمید به جز خودش به کس دیگری متوسل نشدیم ، چون فهمید نیتمان پاک است... .

خلاصه تونستیم ، حالا چند تا پسر ۱۷ - ۱۸ ساله کاری کردند تا مهدیه الهی قمشه ای برای سخنرانی به رشت بیاید ، کاری کردند که از ۱۰۰۰ نفر دعوت رسمی به عمل اید ، کاری کردند که خیلی ها نکردند اما ای کاش بدانیم که همیشه خدا را خواهیم داشت... .

من به عنوان یکی از کسانی که دستی در این کار داشت از تمامی کسانی که علاقه مندند در این جشن شرکت کنند دعوت می کنم ، و قدمهایشان رو چشمانمان:

(البته جشن به دلیل همزمان بودن با انتخابات به روز پنجشنبه ۲۳ اسفند انتقال یافت)

همزمان با سالروز ولادت حضرت مولانا جلال‌الدین خراسانی اسطوره‌ی ایرانی شعر و عرفان، مصادف با پنجم ربیع‌الاول، همایش بزرگ خاموش پرگفتار از سوی اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان در رشت برگزار می‌شود.
سید ایمان ضیابری، دبیر این همایش با بیان مطلب فوق افزود: در این همایش یک‌روزه که برنامه‌ریزی‌های اجرایی آن از حدود یک ماه پیش آغاز شده است، دکتر مهدیه الهی قمشه‌یی، استاد دانشگاه و مولاناشناس سخنرانی خواهد کرد.
وی همچنین افزود: اجرای موسیقی سنتی، نمایش فیلم و مولاناخوانی، از دیگر بخشهای این همایش هستند که 23 اسفندماه جاری در سالن وارش مجتمع فرهنگی هنری خاتم‌الانبیا (ص) رشت برگزار می‌شود.
در این همایش که از ساعت 10:30 صبح پنجشنبه بیست‌وسوم اسفندماه آغاز خواهد شد، پس از سخنرانی حجت‌الاسلام حمید پورعیسی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان و اجرای موسیقی و نمایش فیلم، دکتر مهدیه الهی قمشه‌یی با موضوع عرفان در شعر مولانا سخنرانی خواهد کرد.
تقدیر و نکوداشت مقام علمی دکتر علیرضا نیکویی مولاناشناس گیلانی و استاد دانشگاه به همراه تقدیر از دکتر الهی قمشه‌یی، بخشهای دیگر این همایش را تشکیل می‌دهند که حضور در آن نیز برای عموم علاقه‌مندان به شعر و ادب پارسی، آزاد اعلام شده است.
ضیابری همچنین گفت: ضرورت برگزاری این همایش در حالی که کم‌کاری همگی نهادهای فرهنگی در رابطه با حفظ ارزشها، هویت و صیانت از ملیت مولانا باعث ادعاهای پوچ و واهی دولتهای بیگانه در مورد زادگاه و سرزمین مادری این شاعر گرانسنگ شده، بیش از پیش آشکار می‌گردد و از همین رو، حضور پررنگ و پرشور دوستداران این چهره‌ی تکرارناشدنی ادب و عرفان ایران و اسلام در روز برگزاری همایش، قابل ستایش خواهد بود.
به گفته‌ی سید ایمان ضیابری، برگزاری همایش "خاموش پرگفتار" با ابتکار تنی چند از جوانان دلسوخته و شیفته‌ی عرفان مولانا از جمله احمدرضا توسلی مولاناپژوه جوان، پیشنهاد داده شده است و نیز برای نخستین بار در سطح کشور به صورت خودجوش و با تلاش جمعی از جوانان دانش‌آموز و دانشجو برگزار می‌گردد که از حمایتهای اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان نیز بهره برده است.
او در پایان، قرابت زمانی برگزاری این همایش با روز برگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی را تصادفی خواند و ضمن رد کردن شبهات ایجادشده در مورد بهره‌برداری سیاسی برخی از کاندیداهای محلی از این اقدام فرهنگی برای جذب آرای مردمی، حفظ سلامتی کامل همایش "خاموش پرگفتار" که برای هماهنگی‌های آن، چندین روز تلاش و انرژی صرف شده را تضمین نمود.
در این همایش همچنین بروشورهایی از خلاصه‌ی شرح حال و زندگینامه‌ی حضرت مولانا، بین حاضران توزیع و پخش خواهد شد.

 

 و در پایان با تمام وجودم خواهم گفت:

 

آباد باشی ای ایران

                    آزاد باشی ای ایران

                                         از ما فرزندان خود 

                                                              دلشاد باشی ای ایران

   

پی نوشت: گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی/// به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 12:8 | لینک  | 

یا مریم ;

             خواهم شیشه عطری بشکنم تا بویش ناراضیان را سرمست کند....

             امروز خواهم با اشک چشم غبارها را بشویم تا دیگر عیسی در سرای دل کسی دنبال آب نگردد....

           

            تنها با گل سرخت عشق خواهم ورزید

           زیرا آن است که هیچ گاه به خطا نخواهد رفت

یا مریم ;

            امروز به خواب کودکان ما جز خون و شمشیر چیزی نیست

           پس خواهم عشق ورزیدن را یادشان بیاورم;

 

" زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان میرسد عشق خواهد ماند "

 

 و دیگر هیچ ....؟؟

 

 

 

پی نوشت۱: ماده ۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر: هرکس حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد.

 

 

پی نوشت ۲: فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد. ( کوروش بزرگ )

 

 

پی نوشت۳: شاید دلی از یک دل آزرده شود اما        هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد

 

 

پی نوشت ۴: خواهیم بود.... تا ابد!!!!!!!!

 

 

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 13:26 | لینک  | 

امروز می خواهم یه کار خیلی عجیب بکنم امروز می خواهم برای تو بنویسم برای تویی که شاید تا حالا کامپیوتر و این جور چیزا ندیده باشی ، شاید خوب لهجه فارسی نداشته باشی ، شاید تو سرما بخوابی ،شاید سیگار بفروشی ،شاید پیر باشی، اما وقتی خواستی بقیه پول رو بدی، گشتی، آره تو خودت گشتی، تا بهترین صد تومانی رو پیدا کردی تا یک وقت پاره نباشه و با همون زبان شیرینت بهم گفتی که اون قدر داره باد میاد که ممکنه قفسه ات رو بکنه!!!

برای تویی می نویسم که اون شب، دوشنبه بود یا سه شنبه ، وقتی ساعت ۱۱ داشتم بر می گشتم توی اون هوای سردی که همه دنبال روزمرگی هاشون بودن تو از سرما خوابت برده بود و وقتی از کنارت رد شدم از لای چشمات نگاهم کردی تا یه وقت چیزی ازت ندزدم، چون حلال خوردی، چون پاک زندگی کردی ، چون برای مالی که به دست میاری ارزش قائلی و زحمت کشیدی. تو بدون شک بهترین پیرمردی هستی که در تمام عمرم دیدم و می گویم که اگر از پدربزرگم بیش تر دوستت نداشته باشم کمتر نخواهم داشت.

من نور و روشنایی را در چشمانت دیدم برای من هم دعا کن!

پس با تمام وجودم دوستت دارم پدرم!!!!

تو اون قدر خوش اخلاقی که وقتی هر ساعتی از شب مزاحمت بشیم بازم می خندی اما خیلی ها هستند که به تو می خندند پس بزار خدا هم بهشون بخنده چون زندگی به تو خندید!!!!

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت     نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 22:54 | لینک  | 

" مردم ایران سلام " امروز نمونه ی یک برنامه ای در سیمای جمهوری اسلامی ایران شده است که از تمامی عناصر انقلاب از کوچک و بزرگ دعوت به عمل می اورد و به نوعی از زحمات انها تقدیر می کند به جز از خانواده ی یکی از سه رکن اصلی جنبش های مردمی ایران در ۵۰ سال گذشته یعنی دکتر علی شریعتی.... .

مردی که در تمام طول عمرش با معرفی اسلام راستین و مبارزه با حکومت های استبدادی باعث جنبش هایی عظیم در میان مردم ایران شد و در امروز حتی در کتاب های تاریخ نیز با اکراه و در اخر نام او را ذکر می کنند و باید بدانیم که فرزندان ایران نام شریعتی را اگر هم در کتابهای ظاهر نخواندند باید در دلهایشان به یادگار بدارند و بدانند که اگر شریعتی ها نباشند ظلم پایدار خواهد ماند و کفر وجودشان را لبریز می کند... . شاید شریعتی جزو معدود مبارزانی باشد که فقط با دین به جنگ استبداد رفته است و حتی یک بار نیز از خشونت بهره ای نبرده است.

اقای شهیدی فر مجری و اقای معتضد تاریخ شناس، باید حقیقت ها امروز بر مردم اشکار گردد تا بدانند و بتوانند قدر دانی کنند ، جوانی که در جلوی تلویزیون تمامی نام های انقلاب را می بیند به جز شریعتی ، دیگر به چشم یک رسانه ی ملی به صدا و سیما نخواهد نگریست و ان را از خود نمی داند. جوانی که در کتاب هایش نام همه را می خواند به جز شریعتی دیگر به کتاب نیز نظری نمی افکند و این جاست که ان جوان ملیت خود را نیز از دست خواهد داد ملیتی که با هزاران سر از تن جدا در طول تاریخی ۷۰۰۰ ساله بدست امد ، فکر می کنم امروز وقت ان شده است تا راست بگوییم و دیگر بالا رویم...!

چند سخن از دکتر:

انسانی که مسئول نیست، انسان نیست.

وای به حال دینی که "نه" در ان بیش تر است از "اری"!

مسلمان واقعی هرگز مفت به صلیب کشیده نمی شود.

هر انقلابی دو چهره دارد: چهره ی اول خون و چهره ی دوم پیام.

هرکس به میزان عصیانی که دارد ، ارزش دارد.

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 11:47 | لینک  | 

حکومت‌ جمهوری‌ ترکیه‌، که‌ در آبان‌ ماه‌ سال‌ 1302/ اکتبر 1923 به‌ وجود آمد، در اسفند ماه‌ سال‌ 1302/ مارس‌ 1924 خلافت‌ را برانداخت‌ و سلطان‌ عبدالمجید را به‌ سوئیس‌ تبعید کرد. یک‌ ماه‌ بعد، دادگاههای‌ شرعی‌ بسته‌ شد، پوشیدن‌ لباس‌ اسلامی‌ و حجاب‌ زنان‌ ممنوع‌، تعدد زوجات‌ قدغن‌، و تقویم‌ میلادی‌ مرسوم‌ گردید. ساعت‌ در ترکیه‌ با نصف‌ النهار گرینویچ‌ تطبیق‌ یافت‌، دستگاه‌ مقیاس‌ متداول‌ شد، الفبای‌ عربی‌ منسوخ‌ گشت‌ و تحریر زبان‌ ترکی‌ به‌ شیوه‌ی‌ حروف‌ لاتین‌ درآمد.
در بیستم‌ آذر ماه‌ سال‌ 1304/ سیزدهم‌ دسامبر 1925، قانون‌ شماره‌ی‌ 677 درباره‌ی‌ «لغو تولیت‌ و عناوین‌ مذهبی‌ و ممنوعیت‌ اجتماعات‌ و تظاهرات‌ عرفانی‌ و درویشی‌ و تعطیل‌ خانقاهها و تکیه‌ها و زاویه‌ها» که‌ لایحه‌ی‌ آن‌ را آتاتورک‌ پیشنهاد کرده‌ بود به‌ شرح‌ زیر از تصویب‌ مجلس‌ گذشت‌ (منقول‌ در تفضّلی‌، 91-78):
بند 1. کلیه‌ تکیه‌ها و زاویه‌ها در جمهوری‌ ترکیه‌، اعم‌ از اینکه‌ موقوفه‌ باشد یا ملک‌ شیخ‌ آن‌ و یا به‌ هر طریق‌ دیگری‌ تأسیس‌ شده‌ باشد، مسدود می‌شود. حق‌ مالکیت‌ آنها محفوظ‌ می‌باشد. آنها که‌ به‌ صورت‌ مسجد مورد استفاده‌ قرار می‌گیرد، می‌تواند به‌ صورت‌ فعلی‌ باقی‌ بماند.
کلیه‌ عناوین‌ شیخ‌، درویش‌، مرید، دَده‌، چلبی‌، سید، بابا، نقیب‌، خلیفه‌، فال‌گیر، جادوگر، شفاگر، دعانویسی‌ برای‌ رسیدن‌ اشخاص‌ به‌ آرزوهایشان‌ و هر نوع‌ مشاغلی‌ از این‌ قبیل‌ و پوشیدن‌ لباس‌ درویشی‌ ممنوع‌ است‌. مقبره‌های‌ سلاطین‌ و آرامگاههای‌ درویشان‌ مسدود می‌شود و شغل‌ مقبره‌داری‌ ابطال‌ می‌گردد.
کلیه‌ کسانی‌ که‌ تکیه‌ها و زاویه‌ها و مقبره‌های‌ مسدود شده‌ را مجدداً مفتوح‌ سازند، و یا کسانی‌ که‌ تحت‌ عناوین‌ عرفانی‌ به‌ جلب‌ و جذب‌ افراد بپردازند، یا به‌ آنها خدمت‌ کنند، به‌ حداقل‌ سه‌ ماه‌ زندان‌ و پرداخت‌ 50 لیره‌ جریمه‌ محکوم‌ خواهند شد.

بند 2. این‌ قانون‌ بلافاصله‌ به‌ مورد اجرا گذاشته‌ خواهد شد.
بند 3. هیئت‌ دولت‌ مأمور اجرای‌ آن‌ است‌.
خان‌ ملک‌ ساسای‌ در پایان‌ خاطره‌ی‌ خود می‌نویسد (تفضّلی‌، 85):
لیکن‌ با فرمان‌ چهارم‌ دسامبر 1925 همه‌ی‌ این‌ تشکیلات‌ که‌ هزاران‌ نفر برای‌ خواندن‌ اشعار مولانا زبان‌ فارسی‌ می‌آموختند، و نواهای‌ ایرانی‌ می‌نواختند، و همه‌ دل‌ به‌ سوی‌ ایران‌ زمین‌ داشتند، تعطیل‌ شد. همه‌ی‌ تکایا را بستند، و اوقاف‌ مولوی‌خانه‌ها را ضبط‌ کردند، و نفوذ معنوی‌ ایران‌، که‌ از جزیره‌ی‌ کریت‌ تا مجار، و از مدینه‌ی‌ طیبه‌ تا تراکیا و آناطولی‌، گسترده‌ بود، یکباره‌ برچیده‌ شده‌، و محو گردید، و هیچ‌ کس‌ در ایران‌ نفهمید و نگفت‌ و ننوشت‌ - گفتی‌ که‌ هرگز چنین‌ چیزی‌ نبوده‌ است‌!
دو سال‌ بعد، در زمستان‌ 1306ش‌ / 1927، آتاتورک‌ برای‌ مولویان‌ استثنایی‌ قائل‌ شد و اجازه‌ داد که‌ زیارتگاه‌ مولانا در قونیه‌ به‌ صورت‌ موزه‌، به‌ نام‌ «مولانا موزه‌سی‌»، دوباره‌ باز شود، و هزینه‌ی‌ نگهداری‌ آن‌ را وزارت‌ اوقاف‌ بپردازد. سعدالدین‌ هِپار، که‌ در مولوی‌خانه‌ی‌ ینی‌قاپوی‌ استانبول‌، پیش‌ از آنکه‌ در سال‌ 1304ش‌ / 1925 بسته‌ شود، نوازنده‌ی‌ طبل‌، قُدوم‌زن‌باشی‌، بود، در سال‌ 1332ش‌/ 1953 نزد شهردار قونیه‌ رفت‌ و از او خواست‌ اجازه‌ دهد که‌ مراسم‌ سماع‌ در سالروز فوت‌ مولانا در انظار عموم‌ برگزار گردد.
شرط‌ صریح‌ شهردار قونیه‌ آن‌ بود که‌ از این‌ مراسم‌ تعبیر به‌ بزرگداشت‌ یکی‌ از شعرای‌ بزرگ‌ ترک‌ کنند، نه‌ آیین‌ مذهبی‌؛ اما هِپار اصرار کرد که‌ آیاتی‌ از قرآن‌ باید تلاوت‌ شود. در آذر ماه‌ سال‌ 1332ش‌ / دسامبر 1953، نخستین‌ سماعِ دارای‌ مجوّز پس‌ از نزدیک‌ به‌ سه‌ دهه‌ در سالن‌ یکی‌ از سینماهای‌ قونیه‌ در حالی‌ اجرا شد که‌ تنها دو نفر نی‌ می‌زدند و یک‌ نفر قُدوم‌، و دو نفر که‌ لباس‌ عادی‌ بر تن‌ داشتند، سَماع‌ می‌کردند.
این‌ مراسم‌ در سال‌ 1333ش‌ / 1954 نیز اجرا شد، و در سال‌ 1334ش‌ / 1955 «انجمن‌ توریستی‌ قونیه‌» میهمانان‌ را برای‌ تماشای‌ مراسم‌ سماع‌ مولویان‌ دعوت‌ کرد که‌ شامل‌ «دور وَلدی‌» بود و سماع‌ گزاران‌ تنّوره‌ بر تن‌ و سِکه‌ بر سر داشتند. سال‌ بعد، دو مجلس‌ سماع‌ برگزار شد، یکی‌ در قونیه‌ و یکی‌ در آنکارا
(Friedlander, The Whirling Dervishes, 12-13) .
سازمان‌ یونسکو سال‌ 1973 میلادی‌ را به‌ مناسبت‌ هفتصدمین‌ سال‌ درگذشت‌ مولانا «سال‌ مولانا» اعلام‌ کرد. دولت‌ ترکیه‌ در آذر ماه‌ سال‌ 1352ش‌ / دسامبر 1973 «سمینار بین‌المللی‌ مولانا» را در شهر آنکارا برگزار کرد و در دو روز آخر سمینار، 24 تا 26 آذر ماه‌ 1352ش‌ / پانزدهم‌ تا هفدهم‌ دسامبر سال‌ 1973، همه‌ی‌ میهمانان‌ را به‌ قونیه‌ دعوت‌ کرد، و در آنجا مراسم‌ سماع‌ در محلّ ورزشگاه‌ سرپوشیده‌ی‌ دبیرستان‌ قونیه‌ به‌ اجرا درآمد. این‌ مکان‌ را دولت‌ ترکیه‌ بر زیارتگاه‌ مولانا ترجیح‌ داده‌ بود تا همه‌ را مجاب‌ کند که‌ مراسم‌ سَماع‌ را رویدادی‌ فرهنگی‌ یا حتی‌ ورزشی‌ بدانند، نه‌ مذهبی‌. دو شیخ‌ بر مسند شریف‌، بر پوست‌ نشستند: سَلمان‌ توزون‌ شیخ‌ مولویان‌ استانبول‌ و سلیمان‌ لوراس‌ دَده‌ شیخ‌ مولویان‌ قونیه‌ (تفضّلی‌، 3-101).
دست‌ برداشتن‌ دولت‌ ترکیه‌ از محدودیتهایی‌ که‌ برای‌ اجرای‌ سماع‌ وضع‌ کرده‌ بود، سبب‌ شده‌ است‌ تا سلسله‌ی‌ مولوی‌ از نو جان‌ بگیرد و در سراسر دنیا گسترش‌ یابد. امروز، نزدیک‌ به‌ 50000 نفر، شامل‌ ترکها و گردشگران‌، در طول‌ هفته‌ی‌ برگزاری‌ مراسم‌ یادبود درگذشت‌ مولانا ] از 19 تا 26 آذر/ دهم‌ تا شانزدهم‌ دسامبر به‌ قونیه‌ می‌آیند. آمار رسمی‌ دولت‌ ترکیه‌ نشان‌ می‌دهد که‌ در سال‌ 1364ش‌ / 1985 تعداد 477290 ترک‌ و 100105 نفر خارجی‌ به‌ زیارت‌ آرامگاه‌ مولانا رفته‌اند، و هر سال‌ که‌ می‌گذرد این‌ تعداد فزونی‌ می‌گیرد. (1)

پانوشت‌
1. دین‌ لوییس‌، مولانا، ترجمه‌ حسن‌ لاهوتی‌، تهران‌، نامک‌، 1385، ص‌ص‌ 585-583.
منبع: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

مطلب، برگرفته از: پایگاه اینترنتی بزرگداشت سال مولانا
تصویر، برگرفته از: سایت هفت‌سنگ

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 18:21 | لینک  | 

پیش لرزه: برای اولین بار هست که دارم توی یک وب گروهی می نویسم....

حس خوبی داره اونم در شرایطی که در کنار دو تا دوست خیلی خوب کار کنی و فقط یاد بگیری اونم مجانی!!!!!

شاید در دو تا وب دیگه ای که خودم چند وقتی میشه به طور فردی توشون می نویسم ان قدر حال نکرده باشم که الان دارم برای اولین بار یک پست در وبی گروهی میدهم. 

لرزه اصلی: فعلا به خیر گذشت وضعیت سبزه!!!!

 

پس لرزه:

عاشق شده ای ای دل، سودات مبارک باد          از جا و مکان رستی، انجات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خور               تا ملک و ملک گویندتنهات مبارک باد

ای پیش رو مردی، امروز تو برخوردی                   ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد     حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را                    ای سینه بیکینه غوغات مبارک باد

این دیده ی دل دیده اشکی بد و دریا شد            دریاش همی گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی، ان یار قرینت باد                   ای طالب بالایی، بالات مبارک باد

ای جان پسندیده، جوییده و کوشیده                 پرهات بروییده، پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن، بازار نکو کردی               کالای عجب بردی، کالات مبارک باد

مولانا جلال الدین محمد بلخی( خداوندگار بلخ)

حالا مجروحین جمع شوند......!!!!

فعلا تا بعد....

یا علی

 

 

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 18:25 | لینک  |