وبلاگ اینجامابرایه شما مینویسیم درجهت ارتقا اهداف خود،ادامه ی فعالیت خود رادر وب جدیدی شروع میکند.
ازتمام دوستان عزیزخواهش میشود لینک مارادر لینک باکس خود اصلاح کنند...
باتشکر...
اینجا مابرای شما مینویسیم با تغییراتی ازبیخ وبن به زودی به روز میشود...
مخلص همه اینجامابرای شما مینویسیم خوان ها...!!
ساعت ده میرسیم بیمارستان پارس،مریض ما خیلی حالش بد نیست،فقط کمی جون عزیزه واسترسش زیاده.
میریم براش یه ویزیت میگیریم،بیمارستان خصوصیه وبا هیچ بیمه ایی طرف قراردادنیست،ناقابل،هشت هزارتومان میشه پول فقط ویزیت.
یه دست مریض رومیگیرم چون حس میکنم فشارش هم اوفتاده،میریم تو اتاق پزشک،کسی نیست،یه خانومه از بیرون با اشاره میگه الان میان.
میرم بیرون اتاق وایمیسم،یه پسرحدودا بیست ساله روبا شورت ورزشی آوردن،تابلوازسرفوتبال اومده بود،زانوش کبودشده وکلی دردداره،تند تند نفس میکشه،پزشک میاد بالای سرش وبا شوخی ومهربونی ازش چندتاسال میپرسه،به دلیل هیجان زیاد به بیمار شوک تنفسی وارد شده ونفس های خیلی بلند وعمیقی میکشه وپرستاروپزشک اونو به آرامش دعوت میکنن واون باز میگه درددارم.براش عکس مینویسن ومیره که عکس بگیره.
درهمین حین پزشک میاد تواتاق،شرح بیمارمارومیپرسه،ویه سری دارومینویسه ویه سری چیزهای دیگه.
تاهمراه دوم بره واونها روبخره ما میریم ازاتاق بیرون ووسط اوژانس منتظر میمونیم تا داروو...برسه.
یه پدرروآوردن،بااورژانس.
اصلا حالش خوب نیست.کل اورژانس میرن پیشش.درعرض ده دقیقه کل فک وفامیل طرف میان بیمارستان،بااینکه مریضشون زنده اس وحتی حرف میزنه ونفس میکشه اونها براش گریه زاری میکردن.
یه کم اون ورتریه پسربچه ی هفت هشت ساله تنهارویه تخت درازکشیده بود.
ازچشماش میشد فهمید که ترسیده،رفتم جلوتر،گفتم سلام آقاپسرخوب...خجالت کشیده بود،هیچ چی نگفت،گفتم شیطونی کردی؟خندیدوگفت نه.گفتم باکی اومدی؟گفت :با بابام،رفته داروبگیره.
گفتم چی شده؟گفت نمیدونم.خندیدم وگفتم شیطون بلا پس چرا دوتا سرم بهت زدن؟بازم خندیدو گفت بستنی خوردم...گفتم از این پیچ پیچی رنگی ها دیگه...یه هو نگاه کردوبا تعجب گفت شما ازکجافهمیدید؟من که نمیتونستم جلویه خنده ام رو بگیرم گفتم چون لپهات قرمزشدن،موهات زردشدن،چشمات سبز،خودتم که سفید...پسرک اخمووناراحت داشت بلند بلند میخندیدکه یه هو دیدم از جلویه ایستگاه پرستاری صدای جیغ ودادبلند شد،جلویه پسرک وایسادم نبینه.
یه زن وشوهرکه خیلی راحت میشد از چهره شون فهمید که سختی کشیده هستن باهم بحثشون شد،سردخترشون.دخترک رورویه دوتا تخت اون ورتردیدم.
تمام بدنش داشت میلرزید...پدرپرونده روپرت کردتو صورت مادروگفت به جهنم،بذار بمیره،ازکجابیارم خرج این معتاد عملی کنم...بهتر...بذار بمیره...بستریش نمیکنم...زن هم مثل ابربهارگریه میکرد که توروخدا ...نذاربمیره،قول میدم خودم آدمش کنم،آقاتوروخدا...آقاارواح خاک پدرت...وپدربیمارستان روبی هیچ برگشتی ترک کرد.
بابای پسرک اومد...تشکرکرد،کلی خجالت کشیدم ورفتم اون ورتر...
ای بابا...چرا نمیاره داروها رو...یه تک زنگ بهش میزنم،میگه شلوغه الان میام.
دوباره رویه تخت یه نفر دیگه رومیارن...هرچی سنگه ماله پایه لنگه...سه تا کارگرافغانی ...حال یکیشون خراب شده بود وبی هوش بود...میشنید ولی هیچ کاری نمیتونست بکنه،کادرپزشکی ریختن سرش،به همراهاش گفتن چی زده،واون دوتابیچاره قسم به تمام داروندارشون میخوردن که هیچ چی ... پزشک گفت بدویه قبض ویزیت بگیرتا شروع کنیم.
تو همین حین داروهای ماهم رسید.
رفتیم تزریقات.
سرم رووصل کرد.
وتاسرم اون بره ماروصندلی کمی اون ورترنشستیم.
یه مردی حدودا چهل ،چهل وپنج ساله آمد داخل وداشت همین جورالتماس میکرد که آمپول منو بدون نسخه بزنید،وپرستارزیربارنمیرفت ومیگفت مسئولیت داره...وقتی اصرارمردرودید،گفت حالا بده ببینم آمپولت چیه؟
یه هو دیدم پرستار داد زد سرمرد که این موقع شب اومدی آمپول تقویتی بزنی...آقاخجالت بکش...برو بیرون...بروبیرون تا نگهبان روخبرنکرد.
مرد بیچاره هم بی صدا بیمارستان روترک کرد.
سرم مریض ما هم تموم شد.
وقتی میرفتیم یه زن وشوهرروآوردن که هردوغش کرده بودن،میگفتن همین جوری غش کردن ولی بعدا کاشف به عمل آمدکه مشروب خورده بودند....
کم کم بافکراین بیمارهاودعابرای شفاشون بیمارستان روترک کردیم.
ساعت دوازده شب بود ...
همچنان دراورژانس باز بود...
همچنان صدای آژیرآمبولانس شنیده میشد...
یامن اسمه دوا وذکره شفا
اینجامابرای شما مینویسیم درراستای ارتقاء همه جانبه ی خودوتنوّع محتواي بلاگ وظهور خلاقيت های شما،اینبار طی اطلاعیه ایی از تمام دوستانی که مایل به همکاری بااین وب گروهی هستند،دعوت به عمل می آورد.
دوستان عزیزی که مایل به عضویت درگروه نویسندگان هستند، میتوانند درهمین پست اعلام همکاری کنند،وبعد طی گزینشی که چهارنویسنده ی قبل(لیلاوزینی،محمدامین چیت گران،احمدرضاتوسلی وحسین جعفریان) انجام میدهند سه نفربرای همکاری انتخاب شوند(درصورت افزایش گزینه های دارای صلاحیت،بیشتر هم میشود)
برای ما سن وجنس هیچ اهمیتی ندارد،برای ما مهم قلم شما وطرز فکرشما وحضورهمیشگی شما مدنظرخواهد بود.
همکاری باما هیچ شرط خاصی ندارد.مسائل خاص باسه نویسنده ی تائید صلاحیت شده مطرح خواهد شد.
شماازهمکنون میتوانیدآمادگی خودرااعلام نمائید.
موفق باشید.
مدیروبلاگ گروهی اینجامابرای شما مینویسیم.
باسلام وخوش آمدگویی شما به متروتهران،ایستگاه بعد سرسبز.
من که شدیدا تحت تاثیرحرفهای دیشب خواهرم مبنی براینکه دیونه میخواهی یه سال دیگه هم بمونی پشت کنکورهمه بهت بخندن...بیچاره میشی سه ساله،همه بهت میگن سه ساله گوساله....قرارگرفته بودم،که کتاب تاریخ ادبیات روباخودم بردم وعین خانومهای متشخص بازش کردم وسعی کردم باعشق تمام شروع به خوندنش کنم.
سید محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)از غزل سرایان معاصر.....تو نخ جناب شهریاربودم وزندگی شون که یه هو این خانومه گفت،ایستگاه بعد گلبرگ...اومدم یه کم ذهنم رومرتب کردم،وباز خوندم.....یه هو دیدم یه خانومی ازاون ته دادزد،اسفنج های جدید دکترکلین،هیچ نیازی دیگه به هیچ شوینده ایی ندارید فقط وفقط باآب.داغ دلم تازه میشه...آخه وقتی تازه میفروختنش من وخواهر ازمن ساده ترم دوتا خریدیم که الان گذاشتیم دم دروباهاش کفشامون روگردگیری میکنیم،داشتم زیرلب غرلند میکردم ومیخواستم به خانومه بگم ای خالی بند که یه هو ازاون طرف یکی دادزد خانوم ها بلوزدارم،بلوزهای یقه سه سانت،برای زیرمانتووسارافون،درهمه رنگ فیری سایز بدون هیچ نوشته ایی،داشتم همین طورنگاهش میکردم ورنگ سبزفسفریش چشمم روبدجوری میگیره که دقیقا روبه روم یه خانوم بایه کیف فوق العاده قشنگ وحدودا چهل پنجاه تومنی درکیفش روبازکردوگفت خانومها خط لب،رژلب،ریمل،پن کیک،رژگونه،دررنگ بندی مختلف دارم،لاک هم دارم....تو نخ کیف خانومه بودم که ازسمت راست یه هویکی دیگه بادوتا پاکت مشکی اومد تودادزد،سفره دارم،دونفره،چهارنفره،شیش نفره،نسوزه،خانومها دستگیره هم دارم،اسفنجیه،اسفنجش معمولی نیست،باشست وشوازبین نمیره....ته دلم هی میگفتم بذار دوتابخرم ،به دردمیخوره،ولی هی دودوتا چهارتامیکردم،میدیدم گرون میگه...تو تصمیم بخرم نخرم گیرکرده بودم که یه هو یکی دیگه دادزد،گل سر......گل سردارم دوازده تا پونصد...این یکی رودیدم کلی ذوق کردم،خواستم بخرم تا به دخترهای فامیلمون امسال عیدی بدم که یه هوچهره ی مامانم جلویه چشمم اومد که باعصبانیت بهم گفت.....این که به دردعیدی دادن نمیخوره....داشتم از وجدان دردمیمردم ومیخواستم ازمامانم معذرت خواهی کنم که یه هو یه خانوم به سن تقریبا شصت سال اومدوگفت،جوراب دارم،سه تا هزاروپونصد،بلنده،بونمیگیره،خوش شست وشوورنگ ثابته...همین طورنگاهش کردم وهی میگفتم ای روزگار دنیاروببین ....ببین با این سنش داره کارمیکنه...یه هو یاد شهریار اوفتادم،یادچشمهای آبجیم که همین دیشب تا ساعت دونصفه داشت برام قصه ی حسین کردمیخوند ومن مثل همیشه فقط سرم وتکون میدادم واون کلی حرص میخورد ومیگفت اگریه روز توبیایی وکارت دانشجوئیت روبه من نشون بدی،اون روز،برای من یه دنیامیارزه ودیگه ازخدا هیچ چی نمیخواهم......
غزل همای رحمت از معروفترین غزلهای استاد شهریاراست...
یه هو یاد بهارستان اوفتادم که باید پیاده میشدم.....مثل جن زده ها پریدم وگفتم بهارستان رورد کرد،یه خانوم درنهایت بهت وتعجب توچشمهای وحشت زده ی من نگاه کردوگفت نه دوتا مونده...یه نفس راحت کشیدم وبرگشتم که بشینم دیدم یه خانومه نشسته سرجام وحتی یه نیم نگاهی هم نمیکنه که خانوم ببخشید شما سرپایی من نشستم ومن مثل این بچه پرروها بِرُوبربهش نگاه کردم تا بلکه ازروبره....همین جورنگاهش میکردم که یه هو خانومه بهم گفت بهارستانه....پیاده نمیشی.....!!!
پی نوشت1:تواین هیاهو یاداین شعره میافتادم:دیشب من فلک زده...ظهرمن کپک زده...عصرمن کلک زده...دچارمشکلی شدم چه مشکل؟؟با سرعت اتوموبیل توتوپخونه گلی شم،سوار ماشین کثیف مشدی ممدعلی شم،ماشین مشدی ممدعلی نه بوق داره نه صندلی،با پرده های مخملی،با چوبهای جنگلی.سرکار چرا معطلی.بالاخره سوار شدم،آب لمبو چون انارشدم،لهیده چون هلوشدم،سیاه چون لولوشدم،دایی بودم عمو شدم،سیبیل بودم ابروشدم،کچل بودم،باموشدم،ماشین مشدی ممدعلی نه بوق داره نه صندلی....ای حبیب من ای عزیزمن ،عشق رویه تو شدنصیب من.
واقعابهترین توصیف ازمترو...دوستان جواد قدیمی گوش بده این آهنگ براشون به شدت آشناس.
پی نوشت 2:توتلویزیون وسایررسانه ها هرروزمطرح میشه که توخارج وقتی همه سوار متروو....میشن شروع به مطالعه میکنن،یکی نیست بهشون بگه تو خارج.....نه توایران.....توخارجم دست فروش هست آیا؟؟
پی نوشت3:طنز بود ولی برام خیلی دردداشت.....از دختر هیجده ساله تا زن شصت ساله....همون زنهایی که تویه قرآن صراحتااعلام شده:زن جلوه ی جمال هستی ایست....یه کم به جای موشک هواکردن به داد مردم برسید!!یه کم جای سانسور سریال ساعت شنی به داد زنهای بی خانمان برسید!!

کلاه قرمزی امروز اومدم باهات یه کم درددل کنم......
گوش میکنی؟؟!!
آخه نمیشه همش توحرف بزنی،یه کم فرصت بده بذار منم حرفم روبزنم......!
کلاه قرمزی خوش به حال تو بااون کلاه قرمزولباس همیشه راه راهت واون لبهای برگ گلت
خوش به حالت که میخندی ومیخندونی.
خوش به حالت که صندوق پستی خونه تون روبلدی.
خوش به حالت که حتی میتونی توپخش زنده بخوابی.
خوش به حالت که اگرهزاربارهم بگی آقای مرجی کسی بهت گیرنمیده وضایعت نمیکنه که کلاه قرمزی اشتباه گفتی.

کلاه قرمزی ....خوش به حالت که پسرخاله ات ،پسرخاله اس،برات نون بربری میخره،بستنی میخره،آب میده دستت،وقتی میری بیمارستان میاد ملاقاتت برات یه عالمه گل میخره.

کلاه قرمزی خوش به حالت که معشوقه هم داری واون میشه برات سرونازوکلی برات ناز میکنه وتو میخری هرچی نازداره سرونازخانوم.
کلاه قرمزی خوش به حالت که هیچ وقت نپرسیدی مامان بابای واقعیت کجان؟
خوش به حالت که همه دوستت دارن،خوش به حالت که اینقدر قشنگ آمپول میزنی.
کلاه قرمزی خوش به حالت،توشادیهای تو هیچ چی اکشال نداره.
خوش به حالت دوچرخه داری،مدیر خوب داری،نمره های خوب خوب میگیری.
کلاه قرمزی.....خوش به حالت اگر دست ازپاخطاکنی همه میگن بچه اس ..بازم اکشال نداره.
خوش به حالت دندون نداری که هرروز بخواهی مسواکشون کنی.....

کلاه قرمزی....اینجا دل من فقط یه کم قرمزی کلاه تورومیخواهد،یه کم حرف زدنهای تورومیخواهد،یه کم یکی رومیخواهد که بخندونتمون،یه کم دلمون شادی،دوچرخه،سروناز،پسرخاله،نون بربری،بستنی ....یه کم آرامش وعشق میخواهد.

دوستان عزیز....امروز من نه به عنوان نویسنده ی وبلاگ،بلکه به عنوان یه فرداز افراداجتماع ازتون یه خواهشی داشتم....
مدتیه که یکی از آشنایان ما با مشکلات فراوانی دست وپنجه نرم میکنه ومتاسفانه هرروزهمه چی بدترمیشه....راستش ازدست شاید من وشمای نوعی کارخاصی برنیاد،ولی ازتون خواهش میکنم،مثل یه خواهر کوچیکترکه برای رهاشدن هرچه سریعترشون ازدست مشکلات براشون دعاکنید......اینو ازتون خواهش میکنم.
اون فردبه این وب میاد....ببخش منو اگرتنهاکاری که ازدستم برات برمی آمد همین بود....واقعا شرمنده ام ولی میدونم توهرنفسی ،توهردلی یه خدایی هست..این روزها همه چی برای تو خیلی سخت شده،حتی نفس کشیدن،حتی فکرکردن به اینکه یکی دوستت داره....ولی مطمئن باش،مطمئن باش که اگر خدای من وتو رومون رو زمین زد......رویه ی این همه بنده اش روزمین نمیزنه.....اینو مطمئنم.....
دوستان وهمراهان عزیز......تنها خواهش من ازتون همینه....دعاش کنید....دعاکنید که همه چی حل بشه....دعاکنید برای دستهای سردی که گرمی دعای شما بهشون جون میده،دعاکنید برای چشمهای اشکباری که دعای شمامطمئنم خندونش خواهد کرد....دعاکنید برای دلی که خیلی وقته شکسته ....دعاکنید برای پشتی که تنهاپناهش خداست......
از همه تون ممنونم........مطمئنم که همه چی بادعای خیرشمادرست خواهد شد....امیدوارم تو آپ بعدی خبرهای خوشش روبهتون بدم......
بازم ممنونم.
توي محله ي جواني هاي پدربزرگم يه مردي بود که بهش ميگفتن حسين ريش.هميشه تودلم بود بپرسم که اين حسين آقاکيه؟چرا بهش اين لقب رو دادن؟تااينکه مدتی پيش ديدمش ........از حسين ريش شنيده بودم که دوتا زن داشته ودوجين بچه،حسابي دب دبه کب کبه داشته،يه محله بوده ويه حسين ريش،هيچ کس توي چندمتري اون کوچه جرئت نگاه به دخترهاي محل رو نداشته،شنيده بودم هميشه تو محل پاي ثابت خيروخوشي مردم بوده،شنيده بودم بچه هاش همه تحصيل کرده وفرنگ رفته ان،شنيده بودم اينقدرلوطي بوده که هر زني توي اون محل با شوهرش بحثش ميشد به حسين ريش ميگفته درددلش رو،شنيده بودم دختروپسرهاي اون محله ها حسابي غيرتي بودن،شنيده بودم وقتي حسين ريش مريض ميشه وقت ملاقات يه بيمارستان از کثرت جمعيت به هم میریزه...............ولي...........ولي وقتي ديدمش ديدم روي يه صندلي تاشو کنار خيابون عصا به دست نشسته بود وداشت نگاه ميکردمردمان سست عناصري که پيشش عرض اندام ميکردن،سکوت کرده بود وحرفي نميزد،بقال محل گفت شيش هفت سالي ميشه با هيچ کس حرفي نميزنه،بچه هاش از خارج برنگشتن،زنهاش رفتن،مردن،و..........وغيرت حسين ريشي که توي اين خيابون بوده کمرنگ شده وکمرنگ شده تا جائي که .........رفتم نزديکتر تاباکسي که حداقل يه زماني غيرت داشته دمخور بشم ،که متوجه نگاه سنگينش به اون ور خيابون شدم.....نگاهي که داشت با تاسف عشقبازي دوکفتر به اصطلاح عاشق امروزي رو تاسف ميخورد .
سکوت کردم وبا تاسف حسين ريش تاسف خوردم.............حسین ریش!کاش فقط کمي میتونستم به دردهای دل یک مرد گوش میکردم..... یک مرد......... .
پی نوشت:سلام دوستان.از بازدیدتون ممنونیم.این وب تقریبا دوروز یکبار آپدیت میشود،واینکه هردوروزیکبار ماهمه روصدا کنیم کمی سخته....راستش اگر لطف کنید ومادروبلاگهای دوستان خودتون قراربدید از کوچکترین آپ ما نیز خبردارمیشید....بازم از لطفتون ممنونیم.
