وبلاگ اینجامابرایه شما مینویسیم درجهت ارتقا اهداف خود،ادامه ی فعالیت خود رادر وب جدیدی شروع میکند.
ازتمام دوستان عزیزخواهش میشود لینک مارادر لینک باکس خود اصلاح کنند...
باتشکر...

گذشت، آری گذشت و میگذرد، چه بخواهی.... چه نخواهی! همین دیگه، تو هنوز همان کافر همیشگی هستی و نماز کفرت پا برجا. تو هر ۲۸ را ۱۲ بار شمردی به امید اینکه انسانیتت را در میان اعداد بیابی، اما نشد، چون بازیچه بودن را تجربه کرده بودی، چون هنوز همان عروسک همیشگی هستی، چون هنوز قمارباز را می خوانی و بر قمار دیگری مانده ای...؟!
تو هر هدیه ای را برای امروز حساب کردی و شمع های خاموش شده را روشن کردی تا طعم شیرین به زیر دندانهایت بیاید، ولی هنوز همانی، آری حتی اگر امسال " کمدی الهی " را تجربه کنی، حتی اگر خط به خط هفده پایانیت را جشن بگیری و بنویسی که هجدهمین بار است و هجدهمین بار هستم، پس دوشهایتان تحملم کنند، پس گلوهایتان قدرت فرو بردن بغض ها را در شب تولدم داشته باشند... .
همه چیز بوده ای، نگاه کن و ببین، چه ها که نکرده ای، نگاه کن، نگاه کن و بدون شرم سر بالا بگیر و بگو، بگو حتی اگر عشق به فراموشی سپرده شود ، گل سرخ خواهد ماند، حتی اگر ذهن تو یاری نکند یادم می ماند، لحظه به لحظه ی گذشتن را و چقدر ماندگار میگذری.... .
تو فردا می آیی، با خود تو هستم ، تویی که دستت را روی سینه گذاشته ای و به کنارهایت می نگری ، با " احمدرضا " همانی که زندگی را خواهد دید حتی اگر هفده بار بگذرد و انتظار بارهای دیگری داشته باشد... .
تولدت را در امتداد همه ی بلندی های بی پایانت تبریک میگویم تا پستی هایت را فراموش نکنی، کافر!
تولدم مبارک
احمدرضا توسلی
تولد:۲۸ فروردین ۱۳۶۹
وفات:؟
پی نوشت۱: تویی که نمیدونی امیدوارم به تمام دانسته هایت بخندی!
پی نوشت۲: احمدرضا توسلی برایش فردا روز دیگری است....!
پی نوشت۴:
خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد/// گرو عشق و جنون شد، گهر بحر صفا شد
مه و خورشید نظر شد، که ازو خاک چو زر شد /// به کرم بحر گوهر شد، به روش باد صبا شد
چو شه عشق کشیدش ، ز همه خلق بریدش /// نظر عشق گزیدش ، همه حاجات روا شد
به سفر چون مه گردون، به شب چارده پر شد /// به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد
خنک آن گه که کند حق گنهت طاعت مطلق///خنک آن دم که جنایات عنایات خدا شد
سفر مشکل و دورش بشد و ماند حضورش/// ز درون قوت نورش مدد نور سما شد
"خداوندگار بلخ"

شب گردیهایم خیلی بیش تر از همیشه شده، شب گردیهایی که مردمی را در روبه روی روزمرگی هاشان به خواب می سپارد و امشب دوباره رگه های شهر را طی می کند تا عطر هوای سرد که نه...، اما خنک شبانه را نوید دهد، شب ها، جای طبقه متوسط جامعه خالی می شود، جایی که دیگر متعلق به تضادهای طبقاتی است، جایی که نورافکنهای شبانه ی ماشینها صورتهای چروکیده ی پیرمردهای شهر شرم بارم را نمایان می کند، جایی که هر از چند گاهی، گروهی مشغول گوش سپردن به گوشیهای کزاییشان می شوند تا سر زدن آفتاب صبح را در خواب باشند.
شبها مخصوص خیابان گردیهاست و لذت بردن از سمفونی گامهایی که بر میداری، مخصوص سایه هایی است که هر از چند گاهی سرت را به نشانه ی هراس از بیدی باد زده بر می گردانند، شب ها مخصوص نگهبانهای خواب زده ساختمان قصر مانند، استانداری است، شبها تک تک سربازها انسان بودنت را می پسندند و از گام به گام آمدنت، وحشت دارند، شبها آسفالتهای خیابان آیینه می شوند اما تصویرشان در بینهایت های سردشان محفوظ می ماند و جایی برای له شدن های مداوم زیر لاستیک های شب زده خواهند بود.
شب ها از جا به جایی در دو طرف خیابان لذت می برم و دوست می دارم از این که بدون هیچ نگرانی خط کشی های خیابانم را عمودی بشمارم و گاهی نیز پاهایم صدای فشرده شدن چمن های خیس میان بلوار را آواز کنند. شبها راننده ها در خواب آلودگیشان به دنبال پولهای کوچکی برای فردا هستند و تاکسیها انواع چراغهای تزیینی شان را روشن می کنند تا مسافرهاشان خواب نمانند، شبها مجسمه ی میان میدان نیز به فواره های کوتاه شده می نگرد و برای خیسی روزانه، خشک شدن را حس می کند، شبها چشمان گربه ها از شوق تاریکی به روشنی می گراید اما تو خواب های خوش ببین، اما تو آسوده باش چون برایت تمامی آرزوها را خو اهم کرد.... .
پی نوشت۱: بیداری را دوست دارم ، اگر خوب آلودگی ها امانم دهند.... .
پی نوشت۲: امیدوارم امروز قبل از این که به کلاس برسم ، بودنت را تجربه کنم، پس تا شب....
پی نوشت۳: فکر کنم این بار باید تمام شود،
"پس پایان"
کاش یه موسیقیدان بودم تا احساسم رو با آهنگم به دنیا می گفتم.
کاش یه شاعر بودم تا احساسم رو با شعرم به رخ دنیا می کشیدم.
کاش یه فیلمساز بودم تا با فیلمم احساسم رو بیان می کردم.
کاش یه مجسمه ساز بودم تا با مجسمه ام احساسم رو به همه نشون می دادم.
کاش یه نقاش بودم تا نقاشی ام احساسم رو منتقل می کرد.
کاش یه بازیگر بودم تا نگاه ام احساسم رو بیان می کرد.
کاش یه نویسنده بودم تا نوشته ام خبر از احساساتم می داد.
کاش یه عکاس بودم تا توی عکسم احساسم رو می دیدید.
کاش یه خواننده بودم تا بغض صدام معرف احساسم می شد.
کاش یه ... کاش یه هنرمند بودم... تا هنرم احساسم رو بیان می کرد... کاش!
سلام...
منِ سراپا تقصیر هم به جمع نویسندگان این وبلاگ گروهی پیوستم...
حس عجیبی است... همین در وبلاگ گروهی نوشتن را می گویم!
تجربه اش کردم! یک بار با 4 تا از دوستان! البته اونجا فقط 4 نفر بازدید کننده داشت! من و رضا و امید و ابراهیم!
ولی خیلی خوبه! بهتر از نوشتن در وبلاگ شخصیه...
...
داشتم آرشیو نه چندان زیاد این وبلاگ رو می خوندم...
آخرش هم نفهمیدم اجتماعی است؟! سیاسی است؟! همینجوری(!) است؟! چی چی است؟!
ولی...
فهمیدم کاملا آزادِ آزاده. دموکراسی به معنی واقعی کلمه!
...
خوشحالم...
از اینکه در جوار بزرگان بلاگ پارسی، " احمدرضا توسلی، حسین جعفریان، محمد امین چیت گران، محمد روستایی، هدیه ملک، لیلا وزینی" (به ترتیب حروف الفبا!) باید بنویسم و مطمئنا خیلی چیزها هم یاد خواهم گرفت!
...
تا بعد...
روز خاکستری ، شب سیاه ، آدمهای تیره ، آسمان آبی ، خورشید زرد ، چشمان قهوه ای ، پوستی روشن ، دوستی سفید ، و خدای سبز!
تقریبا تمام اینها هستند ، به اضافه ی دوستان (یا دشمنان ) به اصطلاح مغرور و دلسوز ، که هر چقدر برایشان دلیل می آورم قانع نمیشوند !
زمانی شاد ترین انسان روی زمین بودم ، هر روز سر سجاده با خدا حرف میزدم ، و بهترین سالهای عمرم همان سه سال بودند ، بهترین دوستانم را همان موقع پیدا کردم ، از اعجوبه های احمق چیزی نمیگویم !
تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته بود ٬تا اینکه اشتباهی را مرتکب شدم که نباید میشدم ، و مثل پدرم آدم ، از بهشت بیرون انداخته شدم ، دقیقا مثل همان ماجرا ، سقوط و تمام !
و اینبار من در این زمین خاکی تنها هستم ، و فقط همین دو تا را میخواهم :
خدای سبز و دوستی سفید!
آیا امکان برگشتم هست ؟

پ.ن:برای اینکه از این حال و هوا در بیایید ٬به اینجا سر بزنید وبرای این مشکل بزرگ راه حل ارائه دهید .
پل استر در یکی از سه گانه هایش مینویسد:
(( نوشتن کاری است در تنهایی.نوشتن بر زندگی آدم مسلط میشود .به یک معنی نویسنده برای خودش زندگی ندارد ، حتی وقتی در جایی حضور دارد ، واقعا حضور ندارد.))
جمله ی غریبی است ، وقتی نوشتن رو شروع میکنی ، میتوانی معنی این جمله ی عمیق را بفهمی، یعنی هرکس که دستش به نوشتن رفته باشد ، میتواند این حس را بفهمد ، همین که احساس میکنی هیچ وقت تنها نیستی ، ذهنت دائما در جنب و جوش است ،به جای چند نفر زندگی میکنی ، بیشتر از اینکه خوشحال باشی ، به همراه شخصیتهایی که خلق کردی ،رنج میکشی ، و درد را تجربه میکنی ، این درد تمام وجودت را در بر میگیرد ، و دیگر نمیتوانی مابین خودت و شخصیتهایی که خلق کردی تفاوت قائل شوی ، و اینگونه بازی شروع میشود ، مسیر زندگیت عوض میشود ، چون دیگر خودت نیستی ، و وقتی شخصیتی را که خلق کردی در نوشته هایت نابود میکنی ، باز هم در عمق وجودت زنده میمانند ، و روحت را روز به روز خسته تر میکنند ،
برای همین معتقدم نویسندگی سخت ترین کار دنیاست ، پس به همه ی نویسندگان دنیا خسته نباشید عرض میکنم.
پ.ن:به نویسنده های جدید خوش آمد میگم٬ امیدوارم روزهای خوبی در کنار هم داشته باشیم.
اینجا مابرای شما مینویسیم با تغییراتی ازبیخ وبن به زودی به روز میشود...
مخلص همه اینجامابرای شما مینویسیم خوان ها...!!
هر کدام از نوشته هایم، نوشته ی تو باد، تا بنویسی عطر خوش زندگی را...!
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر برلب زده خون می خورم وخاموشم
قصد جانست طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که دراین کار به جان می کوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گه گه قدحی مینوشم
هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست
پرده ای برسر صد عیب نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر ازین دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
"حافظ"
پی نوشت: این بار دیگر پی نوشتی نگذاشتم تا بدانیم نوشته هایمان همیشه نقطه سر خط... .

محمد تو را باید از نو شناخت ، تو پیامبر عشق و صلح هستی، تو پیامبر سفیدی ها و عطر و مهربانی بودی، تو پیامبر رحمت، تو پیامبر بخشش، تو پیامبر زیبایی، تو پدر فاطمه ای، فاطمه بزرگ، تو همسری به نام خدیجه داشتی که ثروتش از آن اسلام بود، چون اسلام از آن او بود، تو علی را داشتی، همان علی که عدالتش او را شهید کرد، تو پدربزرگ حسن و حسینی بودی که هیچ گاه ذلت را نپذیرفتند، تو پیامبر روحی ، تو نویدآور جسمی....، محمد تو پیامبر کشتن و خون ریختن و سرکوب نیستی، نه هرگز نمی شود پیامبری که سیاه بر تن نمی کرد حکم سنگسار صادر کند، نه نمی شود پیامبری که اعتدال سرلوحه ی دینش بود و تمامی سخنانش را بر ضد تندروی ها گفته است روزی بنیادگرایی کند، محمد به یاد ندارم که کسی گفته باشد که دستان تو را بوسه می زده اند زیرا کمال انسانی را تو به ارمغان آوردی، محمد تو پیامبر راز و نیاز و جذبه پروردگاری وگرنه غار حرا خانه ات نمی شد، محمد تو پیامبر عزا نیستی می دانیم، تو پیامبر خنده و شادی و سروری ، تو پیامبری هستی که عیسی گفت، تو پیامبری هستی که موسی گفت، آری تو همانی که آدم نیز آمدنت را نوید داشت، تو همانی که خدا جهان را به خاطرت حفظ کرد، محمد ما را ببخش که تو را نشناختیم، ما را ببخش که کاری کردیم تا هر ناچیزی اجازه ی بی حرمتی به خود بدهد، ما را ببخش که خودمان را منفور کردیم، ما را ببخش که نام مسلمانی را یدک می کشیم و صلیب به گردن می اندازیم تا تجدد پیدا کنیم، ما را ببخش که در وقت نیازمان تو را می دانیم، ما تو را نشناختیم پس کمکمان کن تا از نو بشناسیمت!!
محمد برای شناختنت با تو خواهیم خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم
اقرا بسم ربک الذی خلق(۱) خلق الانسان من علق(۲) اقرا و ربک الاکرم(۳) الذی علم بالقلم(۴) علم الانسان ما لم یعلم(۵) کلا ان الانسان لیطغی(۶) ان رءآه استغنی(۷) ان الی ربک الرجعی(۸) ارءیت الذی ینهی(۹) عبدا اذا صلی(۱۰) ارءیت ان کان علی الهدی(۱۱) اوامر التقوی(۱۲) ارءیت ان کذب و تولی(۱۳) الم یعلم بان الله یری(۱۴) کلا لئن لم ینته لنسفعا با لناصیه(۱۵) ناصیه کاذبه خاطئه(۱۶) فلیدع نادیه(۱۷) سندع الزبانیه(۱۸)کلا لا تطعه و اسجد و اقترب(۱۹)
سوره علق
پی نوشت: میلاد محمد(ص)، محمد بزرگ را به شما شادباش می گویم... .
انگار من اخرین پست سال ۸۶ رو چون نوشتم باید اولین پست ۸۷ رو هم می نوشتم ، خوب اینم از شانس خوب من بوده دیگه!! مثلا اون بالا نوشتیم این وب هر دو روز به روز می شه، زهی خیال باطل ما که فقط زمان رو می بینیم و زمانه را ، امیدوارم عید بهتون خوش بگذره، عیدی هاتون زیاد بشه، آجیل کم بخورید، یکم کنکوری ها درس بخونند(یکی باید به خودم بگه)، ما هم منتظرتون می مونیم تا بازدید ما رو پس بدید و به خانه ی مجازی ما هم سری بزنید ، البته من به کسی عیدی نمیدم فقط می گیرم، اخه گروه خونیم آ.ب است!!
دیگه حرف کم آوردم، هر وقت اومدید خبرم کنید، والا دلمون براتون تنگ شد دیگه!!!
