
بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردنه زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدنه یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه ها عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم
بوی باغچه
بوی حوض
عطر خوب نظری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینها زمستونو سر می کنم با اینها خستگیمو در میکنم
![]()
دوباره یک نوروز دیگر هم آمد و ایرانیان سال ۱۳۸۷ خورشیدی، ۲۵۶۷ شاهنشاهی، ۳۷۴۶ زرتشتی، ۷۰۳۰ میترایی آریایی را جشن خواهند گرفت و از فردا چهار شنبه سوری بزرگ را به پا خواهند کرد... .
اما ای کاش تنها نام چهارشنبه سوری نبود ، ای کاش قاشق زدنهایمان جایش را به ترقه هایی که تنها باعث وحشت می شوند نمی داد، ای کاش ایرانی می ماندیم، ای کاش به ایرانی بودنمان افتخار می کردیم و کاش فرهنگمان ، فرهنگی رنگارنگ از هر قوم و قبیله ی جدید و قدیمی نمی شد، کاش می دانستیم که کوروش که بود؟، ایران چه بود؟، انوشیروان، عادل بود نه هر کسی که تنها سخن بگوید و نداند ایران چیست؟؟، کاش می دانستیم ذوالقرنین در قرآن، کوروش است، ای کاش می دانستیم آزادی چیست؟، ای کاش هفت سینمان پر از اندوه نبود، ای کاش جرم شادیمان زندان نبود ، ای کاش فرزندان کوروش می ماندیم، ای کاش کمان آرش را فراموش نمی کردیم و کاش رستم فرخزادی بودیم که قدرتش از آن ایران بود و بس، کاش می دانستیم ۷۰۰۰ سال تمدن با تمدنی ۳۰۰ ساله غیر قابل قیاس است و فرهنگشان فرهنگی متفاوت، کاش می دانستیم تخت جمشید پایدار ماند برای ایران فردا، کاش پایدار بمانیم برای فردای ایران، کاش بدنمان مومیایی نفرت و تکبر نشود و مانند کوروش برای خاک ایران ذرات بدنمان را فدا سازیم... .
کاش کاوه را داشتیم تا ضحاکیهایمان را سرکوب کند ، کاش فریدون بودیم و کاش فردوسی وار زندگی می کردیم... .
اینجا ایران است ، کشوری با تمدن ۷۰۰۰ ساله، پشتی گرم، گذشته ای پرافتخار، مردمانی فرهیخته، با مرزهایی که کمان آرش کشیده است و خون رستم بر آن نقش دارد، این جا ایران است، این جا سرزمین: مولانا و حافظ و سعدی و فارابی و ابن سینا و خیام و کوروش و فردوسی و شریعتی و انوشیروان و آرش و رستم فرخزاد و کاوه و امیر کبیر و نادر و داریوش و سهروردی و شمس و عطار و ابوریحان بیرونی و حسین بهزاد و کمال الملک و ارژنگ و اسدی طوسی و بابا طاهر و خاقانی و خواجه عبدالله انصاری و دقیقی طوسی و شروانی و رودکی و سنایی و سوزنی سمرقندی و شهید بلخی و ناصرخسرو و نظامی و اوحدی مراغه ای و کاشانی و جامی و رازی و جهان خاتون و پروین و فروغ و شهریار و بهار و خواجوی کرمانی و عرفی شیرازی و فخرالدین عراقی و محمود شبستری و وحشی بافقی و صائب تبریزی و آرتیمانی و بیگدلی و قاآنی و مجمر اصفهانی و هاتف و عارف قزوینی و محمد مصدق و مهدی بازرگان و یدالله سحابی و فرخی و عشقی و رهی معیری و ایرج میرزا و مشیری و اوستا و دهخدا و پروفسور و رضا و پروفسور بهزاد و فریدون نوزاد و شیون فومنی و هوشنگ ابتهاج و زویا پیرزاد و لیلی افشار و نیما و سهراب و شاملو و آتشی و محمد نوری و محمد محدعلی و مسعود بهنود و سیمین بهبهانی و شیرین عبادی و صادق هدایت و جلال آل احمد و محمود دولت آبادی و بزرگ علوی و جمال زاده و سیمین دانشور و فرهاد و شیرین و دکتر سروش و الهی قمشه ای و بدیع الزمان فوزانفر و زرین کوب و رفیع و .... .
این جا ایران است که فرزندانش آن را پاس خواهند داشت!!
نوروزتان پیروز باد!!!!
چشمانت وطن آذرخش است واشک!
سکوتی است که سخن میگوید !
تندبادی است بی وزش!
دریایی است بی موج!
کبوترانی است زندانی!
ودرندگانی زرین وخوابناک!
یاقوتهایی است درخشان و حقیقت وار!
پاییزی است در صراحت جنگل !
آنجا که روشنی ،
بر شانه ی درخت آواز میخواند !
وبرگها گنجشک میشوند!
کرانه است که با بامداد ستاره ها
دیدار میکند !
سبدی است سرشار از میوه های آتشین !
دروغی است
که آیینه های این جهان را
سیراب میسازد!
دروازه هایی است برای دوری !
نبض دریایی است آرام
در نیمه ی روز،
در کرانه ی مطلق،
چشمان تو صحراست!
اکتاویو پاز شاعر مکزیکی
پ.ن:گفتم به کام وصالت خواهم رسید روزی؟ گفتا که نیک بنگر،شاید رسیده باشی!
ساعت ده میرسیم بیمارستان پارس،مریض ما خیلی حالش بد نیست،فقط کمی جون عزیزه واسترسش زیاده.
میریم براش یه ویزیت میگیریم،بیمارستان خصوصیه وبا هیچ بیمه ایی طرف قراردادنیست،ناقابل،هشت هزارتومان میشه پول فقط ویزیت.
یه دست مریض رومیگیرم چون حس میکنم فشارش هم اوفتاده،میریم تو اتاق پزشک،کسی نیست،یه خانومه از بیرون با اشاره میگه الان میان.
میرم بیرون اتاق وایمیسم،یه پسرحدودا بیست ساله روبا شورت ورزشی آوردن،تابلوازسرفوتبال اومده بود،زانوش کبودشده وکلی دردداره،تند تند نفس میکشه،پزشک میاد بالای سرش وبا شوخی ومهربونی ازش چندتاسال میپرسه،به دلیل هیجان زیاد به بیمار شوک تنفسی وارد شده ونفس های خیلی بلند وعمیقی میکشه وپرستاروپزشک اونو به آرامش دعوت میکنن واون باز میگه درددارم.براش عکس مینویسن ومیره که عکس بگیره.
درهمین حین پزشک میاد تواتاق،شرح بیمارمارومیپرسه،ویه سری دارومینویسه ویه سری چیزهای دیگه.
تاهمراه دوم بره واونها روبخره ما میریم ازاتاق بیرون ووسط اوژانس منتظر میمونیم تا داروو...برسه.
یه پدرروآوردن،بااورژانس.
اصلا حالش خوب نیست.کل اورژانس میرن پیشش.درعرض ده دقیقه کل فک وفامیل طرف میان بیمارستان،بااینکه مریضشون زنده اس وحتی حرف میزنه ونفس میکشه اونها براش گریه زاری میکردن.
یه کم اون ورتریه پسربچه ی هفت هشت ساله تنهارویه تخت درازکشیده بود.
ازچشماش میشد فهمید که ترسیده،رفتم جلوتر،گفتم سلام آقاپسرخوب...خجالت کشیده بود،هیچ چی نگفت،گفتم شیطونی کردی؟خندیدوگفت نه.گفتم باکی اومدی؟گفت :با بابام،رفته داروبگیره.
گفتم چی شده؟گفت نمیدونم.خندیدم وگفتم شیطون بلا پس چرا دوتا سرم بهت زدن؟بازم خندیدو گفت بستنی خوردم...گفتم از این پیچ پیچی رنگی ها دیگه...یه هو نگاه کردوبا تعجب گفت شما ازکجافهمیدید؟من که نمیتونستم جلویه خنده ام رو بگیرم گفتم چون لپهات قرمزشدن،موهات زردشدن،چشمات سبز،خودتم که سفید...پسرک اخمووناراحت داشت بلند بلند میخندیدکه یه هو دیدم از جلویه ایستگاه پرستاری صدای جیغ ودادبلند شد،جلویه پسرک وایسادم نبینه.
یه زن وشوهرکه خیلی راحت میشد از چهره شون فهمید که سختی کشیده هستن باهم بحثشون شد،سردخترشون.دخترک رورویه دوتا تخت اون ورتردیدم.
تمام بدنش داشت میلرزید...پدرپرونده روپرت کردتو صورت مادروگفت به جهنم،بذار بمیره،ازکجابیارم خرج این معتاد عملی کنم...بهتر...بذار بمیره...بستریش نمیکنم...زن هم مثل ابربهارگریه میکرد که توروخدا ...نذاربمیره،قول میدم خودم آدمش کنم،آقاتوروخدا...آقاارواح خاک پدرت...وپدربیمارستان روبی هیچ برگشتی ترک کرد.
بابای پسرک اومد...تشکرکرد،کلی خجالت کشیدم ورفتم اون ورتر...
ای بابا...چرا نمیاره داروها رو...یه تک زنگ بهش میزنم،میگه شلوغه الان میام.
دوباره رویه تخت یه نفر دیگه رومیارن...هرچی سنگه ماله پایه لنگه...سه تا کارگرافغانی ...حال یکیشون خراب شده بود وبی هوش بود...میشنید ولی هیچ کاری نمیتونست بکنه،کادرپزشکی ریختن سرش،به همراهاش گفتن چی زده،واون دوتابیچاره قسم به تمام داروندارشون میخوردن که هیچ چی ... پزشک گفت بدویه قبض ویزیت بگیرتا شروع کنیم.
تو همین حین داروهای ماهم رسید.
رفتیم تزریقات.
سرم رووصل کرد.
وتاسرم اون بره ماروصندلی کمی اون ورترنشستیم.
یه مردی حدودا چهل ،چهل وپنج ساله آمد داخل وداشت همین جورالتماس میکرد که آمپول منو بدون نسخه بزنید،وپرستارزیربارنمیرفت ومیگفت مسئولیت داره...وقتی اصرارمردرودید،گفت حالا بده ببینم آمپولت چیه؟
یه هو دیدم پرستار داد زد سرمرد که این موقع شب اومدی آمپول تقویتی بزنی...آقاخجالت بکش...برو بیرون...بروبیرون تا نگهبان روخبرنکرد.
مرد بیچاره هم بی صدا بیمارستان روترک کرد.
سرم مریض ما هم تموم شد.
وقتی میرفتیم یه زن وشوهرروآوردن که هردوغش کرده بودن،میگفتن همین جوری غش کردن ولی بعدا کاشف به عمل آمدکه مشروب خورده بودند....
کم کم بافکراین بیمارهاودعابرای شفاشون بیمارستان روترک کردیم.
ساعت دوازده شب بود ...
همچنان دراورژانس باز بود...
همچنان صدای آژیرآمبولانس شنیده میشد...
یامن اسمه دوا وذکره شفا
امروز آخرین روزی است که روح مقدس رسول خدا (ص) در میان آدمهای خاکی است ٬آخرین رسول و پیام آور خدا نیز امروز به سوی محبوب خود پر خواهد کشید ٬اندوهناکترین لحظات مناسبترین واژه برای توصیف حالات روحی مردم مدینه و مردم تمام دنیا میتواند باشد !
این همان هنگام است که جبرئیل فرمود:این آخرین آمدن من بر روی زمین بود ٬و دیگر مرا به سوی زمین حاجتی نیست!
فاطمه (س) در چنین روزی بود که فرمود:بعد از تو فقیران وبیچارگان وغریبان ودرماندگان به که پناه برند ای حبیب خدا و محبوب قلوب فقرا!
ولی هیچکس حال علی (ع)را ندارد آن زمان که در فراق محبوبش گریه میکند ومیفرماید:......و اگر نه آن بود که امر کردی به صبر کردن و نهی فرمودی از جزع نمودن ٬هر آیینه آبهای سر خود را در مصیبت تو فرو میریختم و هر آیینه درد مصیبت تو را هرگز دوا نمیکردم٬و جراحت مفارقت تو را از سینه بیرون نمیکردم٬و اینها در مصیبت تو اندکی است از بسیار٬و اندوه و حسرت را چاره نمیتوان کرد و حزن مفارقت تو برطرف شدنی نیست!
اما روی صحبت من با شماست ای رسول خدا (ص)!دو امانت نزد ما گذاشتی :اهل بیت و عترتت و قرآن !ولی کاری کردیم که قرآن در کتابخانه هایمان مهجور ماند و اهل بیتت را به فراموشی سپردیم ٬فقط وقتی به مشکلی برمیخوریم یاد اهل بیتت می افتیم ٬و با اندکی پول(به نام نذر)سر خود را شیره میمالیم !
شنیده ام که در روز قیامت از دست امتت که قرآنت را به فراموشی سپردند به خدا شکایت میکنی !حق داری ما امتی مناسب حال و در شان تو نبودیم و.................!

پ.ن:این متن رو به مناسبت روز رحلت پیامبر(ص)نوشته بودم ٬بهتر دیدم اینجا قرار بدم تا همه بخونند (البته متن اصلی بیشتر از این بود ولی خوب چاره چیست؟)

فکر کنم حدود یک ماه پیش بود، شبی که داشتم کتاب محمود نامنی رو در مورد مولانا می خوندم و یهو به سرم زد تا در ۲۴ اسفند(۶ ربیع الاول) یک جشن برای نکوداشت مولانا در روز تولدش بگیرم ، اول فکری جنون امیز بود که به هر کسی که گفتم فقط خندید اما وقتی به کوروش زنگ زدم و در موردش صحبت کردم فهمیدم که بد جوری این موضوع رو جدی گرفت، ابتدا دو نفره شروع کردیم به کار کردن و بسیاری از کارهای ابتدایی رو در حدود ۱۰ روز انجام دادیم ولی کارهامون بدون پول پیش نمی رفت ، شاید یک روزهایی شد که بارها به خودم برای این کار لعنت فرستادم اما خدا دستمان را گرفت، چون دلش با دلمان بود، چون فهمید بدون هیچ چشم داشتی قدم در این راه گذاشتیم، چون فهمید به جز خودش به کس دیگری متوسل نشدیم ، چون فهمید نیتمان پاک است... .
خلاصه تونستیم ، حالا چند تا پسر ۱۷ - ۱۸ ساله کاری کردند تا مهدیه الهی قمشه ای برای سخنرانی به رشت بیاید ، کاری کردند که از ۱۰۰۰ نفر دعوت رسمی به عمل اید ، کاری کردند که خیلی ها نکردند اما ای کاش بدانیم که همیشه خدا را خواهیم داشت... .
من به عنوان یکی از کسانی که دستی در این کار داشت از تمامی کسانی که علاقه مندند در این جشن شرکت کنند دعوت می کنم ، و قدمهایشان رو چشمانمان:
(البته جشن به دلیل همزمان بودن با انتخابات به روز پنجشنبه ۲۳ اسفند انتقال یافت)
همزمان با سالروز ولادت حضرت مولانا جلالالدین خراسانی اسطورهی ایرانی شعر و عرفان، مصادف با پنجم ربیعالاول، همایش بزرگ خاموش پرگفتار از سوی ادارهی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان در رشت برگزار میشود.
سید ایمان ضیابری، دبیر این همایش با بیان مطلب فوق افزود: در این همایش یکروزه که برنامهریزیهای اجرایی آن از حدود یک ماه پیش آغاز شده است، دکتر مهدیه الهی قمشهیی، استاد دانشگاه و مولاناشناس سخنرانی خواهد کرد.
وی همچنین افزود: اجرای موسیقی سنتی، نمایش فیلم و مولاناخوانی، از دیگر بخشهای این همایش هستند که 23 اسفندماه جاری در سالن وارش مجتمع فرهنگی هنری خاتمالانبیا (ص) رشت برگزار میشود.
در این همایش که از ساعت 10:30 صبح پنجشنبه بیستوسوم اسفندماه آغاز خواهد شد، پس از سخنرانی حجتالاسلام حمید پورعیسی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان و اجرای موسیقی و نمایش فیلم، دکتر مهدیه الهی قمشهیی با موضوع عرفان در شعر مولانا سخنرانی خواهد کرد.
تقدیر و نکوداشت مقام علمی دکتر علیرضا نیکویی مولاناشناس گیلانی و استاد دانشگاه به همراه تقدیر از دکتر الهی قمشهیی، بخشهای دیگر این همایش را تشکیل میدهند که حضور در آن نیز برای عموم علاقهمندان به شعر و ادب پارسی، آزاد اعلام شده است.
ضیابری همچنین گفت: ضرورت برگزاری این همایش در حالی که کمکاری همگی نهادهای فرهنگی در رابطه با حفظ ارزشها، هویت و صیانت از ملیت مولانا باعث ادعاهای پوچ و واهی دولتهای بیگانه در مورد زادگاه و سرزمین مادری این شاعر گرانسنگ شده، بیش از پیش آشکار میگردد و از همین رو، حضور پررنگ و پرشور دوستداران این چهرهی تکرارناشدنی ادب و عرفان ایران و اسلام در روز برگزاری همایش، قابل ستایش خواهد بود.
به گفتهی سید ایمان ضیابری، برگزاری همایش "خاموش پرگفتار" با ابتکار تنی چند از جوانان دلسوخته و شیفتهی عرفان مولانا از جمله احمدرضا توسلی مولاناپژوه جوان، پیشنهاد داده شده است و نیز برای نخستین بار در سطح کشور به صورت خودجوش و با تلاش جمعی از جوانان دانشآموز و دانشجو برگزار میگردد که از حمایتهای ادارهی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان نیز بهره برده است.
او در پایان، قرابت زمانی برگزاری این همایش با روز برگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی را تصادفی خواند و ضمن رد کردن شبهات ایجادشده در مورد بهرهبرداری سیاسی برخی از کاندیداهای محلی از این اقدام فرهنگی برای جذب آرای مردمی، حفظ سلامتی کامل همایش "خاموش پرگفتار" که برای هماهنگیهای آن، چندین روز تلاش و انرژی صرف شده را تضمین نمود.
در این همایش همچنین بروشورهایی از خلاصهی شرح حال و زندگینامهی حضرت مولانا، بین حاضران توزیع و پخش خواهد شد.
و در پایان با تمام وجودم خواهم گفت:
آباد باشی ای ایران
آزاد باشی ای ایران
از ما فرزندان خود
دلشاد باشی ای ایران
پی نوشت: گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی/// به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
اینجامابرای شما مینویسیم درراستای ارتقاء همه جانبه ی خودوتنوّع محتواي بلاگ وظهور خلاقيت های شما،اینبار طی اطلاعیه ایی از تمام دوستانی که مایل به همکاری بااین وب گروهی هستند،دعوت به عمل می آورد.
دوستان عزیزی که مایل به عضویت درگروه نویسندگان هستند، میتوانند درهمین پست اعلام همکاری کنند،وبعد طی گزینشی که چهارنویسنده ی قبل(لیلاوزینی،محمدامین چیت گران،احمدرضاتوسلی وحسین جعفریان) انجام میدهند سه نفربرای همکاری انتخاب شوند(درصورت افزایش گزینه های دارای صلاحیت،بیشتر هم میشود)
برای ما سن وجنس هیچ اهمیتی ندارد،برای ما مهم قلم شما وطرز فکرشما وحضورهمیشگی شما مدنظرخواهد بود.
همکاری باما هیچ شرط خاصی ندارد.مسائل خاص باسه نویسنده ی تائید صلاحیت شده مطرح خواهد شد.
شماازهمکنون میتوانیدآمادگی خودرااعلام نمائید.
موفق باشید.
مدیروبلاگ گروهی اینجامابرای شما مینویسیم.
یا مریم ;
خواهم شیشه عطری بشکنم تا بویش ناراضیان را سرمست کند....
امروز خواهم با اشک چشم غبارها را بشویم تا دیگر عیسی در سرای دل کسی دنبال آب نگردد....
تنها با گل سرخت عشق خواهم ورزید
زیرا آن است که هیچ گاه به خطا نخواهد رفت
یا مریم ;
امروز به خواب کودکان ما جز خون و شمشیر چیزی نیست
پس خواهم عشق ورزیدن را یادشان بیاورم;
" زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان میرسد عشق خواهد ماند "
و دیگر هیچ ....؟؟
پی نوشت۱: ماده ۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر: هرکس حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد.
پی نوشت ۲: فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد. ( کوروش بزرگ )
پی نوشت۳: شاید دلی از یک دل آزرده شود اما هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد
پی نوشت ۴: خواهیم بود.... تا ابد!!!!!!!!
با عرض سلام خدمت آن مقام شامخ
حالتان چطور است؟ بنده هم بد نیستم ،ملالی نیست جز دوری شما!
میدانم اداره ی جهان کاریست بسی مشکل که وقتتان راتمام وقت گرفته است ،اما باید بدانید که چاره ای جز آمدن به پیش شما را نداشتم،در این اوضاعی که همه از هم گریزان هستندو ابر وباد و مه وخورشید وفلک دست در دست هم داده اند تا اوضاع به گونه ای باشد که بلاها بر سرم باریدن بگیرد ،ارباب رجوع بدبخت و فلک زده ای چون من آمده است تا حق خود را به واسطه ی فرد والامقامی بسان شما از این افراد به اصطلاح دلسوز ودوست بگیرد !افرادی که از هر فرصتی برای ضربه زدن به روح لطیف بنده استفاده میکنند و خودتان که بهتر میدانید ضربه ها ی روحی چقدر سهمگین تر و دلخراشتر از ضربه های جسمی هستند(البته بنده طاقت دومی را هم ندارم )
تنها شاهد بر این ادعای بنده ی حقیر، دل شکسته ام میباشد که آن هم به علت شکستگی وبسته بودن شکسته بندیها توانایی حرف زدن را ندارد و در حالت اغما ی شدید به سر میبرد !
البته بعضی میگویند که در اینجا تقصیر متوجه شما نیز هست که دل را این چنین ظریف وشکننده ساخته اید ولی بنده به هیچ وجه من الوجود حرف غرض ورزانی را که چنین مهملاتی را میبافند قبول ندارم ،چرا که مقام شما والاتر از این حرفهای طاعنان است !
جناب پروردگار
البته از حق هم نگذریم کارتان خیلی درست است، چون آنهایی که با شما در افتاده اند ،ور افتاده اند !آن هم به صورت کاملا نامحسوس و بی سر وصدا ، و همه جا گفته اند : (( چوب شما صدا ندارد )) و این نشان میدهد که شما در کار خود بسیار حرفه ای بوده و از صدا خفه کنهای مجهزی استفاده میکنید !!
از شما استدعا دارم داد یک انسان نه چندان معمولی را که بنده ی نمک پرورده است را با استفاده از آن چوب مجهز به صدا خفه کن از این افراد بی شرم وحیای به اصلاح دوست بگیرید !
دیگر زیاده عرضی نیست ،سلام مرا به دوستانتان برسانید و از طرف من روی ماه فرشتگانتان را ببوسید !
با تشکر
امضا:بنده ی حقیر تو
من که یادم نمی آید،برایم تعریف کرده اند!برایم گفته اند آن روز که من به دنیا آمدم بدون هیچ خنده و واکنشی پشت در اتاق عمل ایستاده بودی...وقتی فهمیدی پسر دار شدی هیچ حالتی را از خودت نشان ندادی...در حالی که کسانی که آنجا بودند آنقدر ذوق زده شده بودند و گریه می کردند که حد ندارد...مثلا نوه اول یک خاندانی بودم...
آن روز گذشت!فردا با دوستانت بدون هیچ نگرانی از حال من و مادر بلند شدی و رفتی کاشان!آن وقت ها که کوچک بودم و برایم می گفتند با خودم فکر می کردم حتما زمانی که به آنجا رفتی می خواستی برایم گلاب بیاوری تا شاید قدمم را عطرآگین کنی...!ولی این طور نبود!
چند سال کوتاهی از آن زمان گذشت و دولت وقت آن زمان تمام اموال و زندگیت را مصادره کرد و تو به زندان افتادی!و من به خاطر همین مسئله از بسیاری از هم سالانم عقب افتادم و دور شدم!و من همچنان بچه بودم و به خاطر دوری از تو به من می گفتند که رفتی بندر عباس تا کار کنی...و تا مدت ها به من اسباب بازی کهنه تحویل می دادند و می گفتند که تو برایم فرستادی!ولی من برایم سوال بود که چرا این وسائل بوی نویی نمی داد!
یادت می آید در همان سال ها برایت نقاشی می کشیدم و من به مامان می گفتم و او هم برایت نامه می نوشت و نقاشی ها را با نامه برایت می فرستادم...؟!یادت می آید برایت نقاشی می کشیدم که با مامان سه تایی رفتیم پارک...؟!یادت می آید هر وقت از تو می پرسیدم که کی برمی گردی؟! تو هر دفعه به من می گفتی هفته دیگر بر می گردی!و من چقدر از این هفته ها را می گذراندم و تو نمی آمدی!یادت می آید هر وقت به بهانه اینکه از بندر عباس منتقل شدی می آمدیم ملاقتت؟!ولی نمی دانم چرا آنجا همه لباس های یک شکل پوشیده اند؟!یادت می آید با صورت خواب آلودی که داشتی محکم بغلت می کردم؟!یادت می آید آن جا هیچ سربازی جرات نداشت حتی یک نگاه چپ به تو بکند؟!چون من خودم چشم هایش را در می آوردم...
من بزرگتر شدم و تو هم پیر می شدی!هر روز هم فاصله مان زیاد می شد!حالا تو خود را به فراموشی زدی...یادت می آید هر وقت شعر جدیدی که گفته بودم برایت می خواندم؟!و تو با سیگاری که گوشه لبت بود فقط سرت را تکان می دادی!من دلم پوسید که یک بار،فقط یک بار تشویقم کنی...یادت می آید آن روز که شاعر نمونه کشور شده بودم و من آمدم جلو و به تو گفتم که رتبه ای کسب کردم؟!دوست داشتم بغلم کنی و به من یک تبریک بگی ولی خیلی راحت به من گفتی:"یه چایی برایم بریز..."یادت می آید آن شب را که جلوی فامیل،من را زیر بار مشت و لگد گرفتی و من فقط سکوت کردم؟!
و من الآن 18 سال دارم!!!!فکر کنم دیگر امروز را یادت بیاید که پشت تلفن فقط سرم داد می زدی و من هم مثل همیشه فقط سکوت کردم!به من گفتی:"منه الف بچه زندگی تو را بهم ریخته ام!"به من گفتی که لیاقت هیچی را ندارم...گفتی باید با هم قطع رابطه کنیم!باید خودم برم زندگی ام را بچرخانم!...حالا می فهمم که داری همان کاری را با من می کنی که پدرت را با تو کرد!بیا اصلا مدتی را با هم قهر کنیم!
و بعد تلفن را قطع کردی...من هم مثل همیشه گریه ام گرفت و رفتم تو اتاق و فقط گریه کردم!و با خود می خواندم:
تسلیت قلب صبورم!دیگه اون دوستت نداره...!
