تبليغاتX
اینجا ما برای شما می نویسیم...
زمان می گذرد و زمانه نیز هم...دوستان عزیز،این وبلاگ تقریبا هر دو روز یک بار به روز می شود!

امروز می خواهم یه کار خیلی عجیب بکنم امروز می خواهم برای تو بنویسم برای تویی که شاید تا حالا کامپیوتر و این جور چیزا ندیده باشی ، شاید خوب لهجه فارسی نداشته باشی ، شاید تو سرما بخوابی ،شاید سیگار بفروشی ،شاید پیر باشی، اما وقتی خواستی بقیه پول رو بدی، گشتی، آره تو خودت گشتی، تا بهترین صد تومانی رو پیدا کردی تا یک وقت پاره نباشه و با همون زبان شیرینت بهم گفتی که اون قدر داره باد میاد که ممکنه قفسه ات رو بکنه!!!

برای تویی می نویسم که اون شب، دوشنبه بود یا سه شنبه ، وقتی ساعت ۱۱ داشتم بر می گشتم توی اون هوای سردی که همه دنبال روزمرگی هاشون بودن تو از سرما خوابت برده بود و وقتی از کنارت رد شدم از لای چشمات نگاهم کردی تا یه وقت چیزی ازت ندزدم، چون حلال خوردی، چون پاک زندگی کردی ، چون برای مالی که به دست میاری ارزش قائلی و زحمت کشیدی. تو بدون شک بهترین پیرمردی هستی که در تمام عمرم دیدم و می گویم که اگر از پدربزرگم بیش تر دوستت نداشته باشم کمتر نخواهم داشت.

من نور و روشنایی را در چشمانت دیدم برای من هم دعا کن!

پس با تمام وجودم دوستت دارم پدرم!!!!

تو اون قدر خوش اخلاقی که وقتی هر ساعتی از شب مزاحمت بشیم بازم می خندی اما خیلی ها هستند که به تو می خندند پس بزار خدا هم بهشون بخنده چون زندگی به تو خندید!!!!

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت     نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 22:54 | لینک  | 


باسلام وخوش آمدگویی شما به متروتهران،ایستگاه بعد سرسبز.
من که شدیدا تحت تاثیرحرفهای دیشب خواهرم مبنی براینکه دیونه میخواهی یه سال دیگه هم بمونی پشت کنکورهمه بهت بخندن...بیچاره میشی سه ساله،همه بهت میگن سه ساله گوساله....قرارگرفته بودم،که کتاب تاریخ ادبیات روباخودم بردم وعین خانومهای متشخص بازش کردم وسعی کردم باعشق تمام شروع به خوندنش کنم.
سید محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)از غزل سرایان معاصر.....تو نخ جناب شهریاربودم وزندگی شون که یه هو این خانومه گفت،ایستگاه بعد گلبرگ...اومدم یه کم ذهنم رومرتب کردم،وباز خوندم.....یه هو دیدم یه خانومی ازاون ته دادزد،اسفنج های جدید دکترکلین،هیچ نیازی دیگه به هیچ شوینده ایی ندارید فقط وفقط باآب.داغ دلم تازه میشه...آخه وقتی تازه میفروختنش من وخواهر ازمن ساده ترم دوتا خریدیم که الان گذاشتیم دم دروباهاش کفشامون روگردگیری میکنیم،داشتم زیرلب غرلند میکردم ومیخواستم به خانومه بگم ای خالی بند که یه هو ازاون طرف یکی دادزد خانوم ها بلوزدارم،بلوزهای یقه سه سانت،برای زیرمانتووسارافون،درهمه رنگ فیری سایز بدون هیچ نوشته ایی،داشتم همین طورنگاهش میکردم ورنگ سبزفسفریش چشمم روبدجوری میگیره که دقیقا روبه روم یه خانوم بایه کیف فوق العاده قشنگ وحدودا چهل پنجاه تومنی درکیفش روبازکردوگفت خانومها خط لب،رژلب،ریمل،پن کیک،رژگونه،دررنگ بندی مختلف دارم،لاک هم دارم....تو نخ کیف خانومه بودم که ازسمت راست یه هویکی دیگه بادوتا پاکت مشکی اومد تودادزد،سفره دارم،دونفره،چهارنفره،شیش نفره،نسوزه،خانومها دستگیره هم دارم،اسفنجیه،اسفنجش معمولی نیست،باشست وشوازبین نمیره....ته دلم هی میگفتم بذار دوتابخرم ،به دردمیخوره،ولی هی دودوتا چهارتامیکردم،میدیدم گرون میگه...تو تصمیم بخرم نخرم گیرکرده بودم که یه هو یکی دیگه دادزد،گل سر......گل سردارم دوازده تا پونصد...این یکی رودیدم کلی ذوق کردم،خواستم بخرم تا به دخترهای فامیلمون امسال عیدی بدم که یه هوچهره ی مامانم جلویه چشمم اومد که باعصبانیت بهم گفت.....این که به دردعیدی دادن نمیخوره....داشتم از وجدان دردمیمردم ومیخواستم ازمامانم معذرت خواهی کنم که یه هو یه خانوم به سن تقریبا شصت سال اومدوگفت،جوراب دارم،سه تا هزاروپونصد،بلنده،بونمیگیره،خوش شست وشوورنگ ثابته...همین طورنگاهش کردم وهی میگفتم ای روزگار دنیاروببین ....ببین با این سنش داره کارمیکنه...یه هو یاد شهریار اوفتادم،یادچشمهای آبجیم که همین دیشب تا ساعت دونصفه داشت برام قصه ی حسین کردمیخوند ومن مثل همیشه فقط سرم وتکون میدادم واون کلی حرص میخورد ومیگفت اگریه روز توبیایی وکارت دانشجوئیت روبه من نشون بدی،اون روز،برای من یه دنیامیارزه ودیگه ازخدا هیچ چی نمیخواهم......
غزل همای رحمت از معروفترین غزلهای استاد شهریاراست...
یه هو یاد بهارستان اوفتادم که باید پیاده میشدم.....مثل جن زده ها پریدم وگفتم بهارستان رورد کرد،یه خانوم درنهایت بهت وتعجب توچشمهای وحشت زده ی من نگاه کردوگفت نه دوتا مونده...یه نفس راحت کشیدم وبرگشتم که بشینم دیدم یه خانومه نشسته سرجام وحتی یه نیم نگاهی هم نمیکنه که خانوم ببخشید شما سرپایی من نشستم ومن مثل این بچه پرروها بِرُوبربهش نگاه کردم تا بلکه ازروبره....همین جورنگاهش میکردم که یه هو خانومه بهم گفت بهارستانه....پیاده نمیشی.....!!!


پی نوشت1:تواین هیاهو یاداین شعره میافتادم:دیشب من فلک زده...ظهرمن کپک زده...عصرمن کلک زده...دچارمشکلی شدم چه مشکل؟؟با سرعت اتوموبیل توتوپخونه گلی شم،سوار ماشین کثیف مشدی ممدعلی شم،ماشین مشدی ممدعلی نه بوق داره نه صندلی،با پرده های مخملی،با چوبهای جنگلی.سرکار چرا معطلی.بالاخره سوار شدم،آب لمبو چون انارشدم،لهیده چون هلوشدم،سیاه چون لولوشدم،دایی بودم عمو شدم،سیبیل بودم ابروشدم،کچل بودم،باموشدم،ماشین مشدی ممدعلی نه بوق داره نه صندلی....ای حبیب من ای عزیزمن ،عشق رویه تو شدنصیب من.
واقعابهترین توصیف ازمترو...دوستان جواد قدیمی گوش بده این آهنگ براشون به شدت آشناس.


پی نوشت 2:توتلویزیون وسایررسانه ها هرروزمطرح میشه که توخارج وقتی همه سوار متروو....میشن شروع به مطالعه میکنن،یکی نیست بهشون بگه تو خارج.....نه توایران.....توخارجم دست فروش هست آیا؟؟


پی نوشت3:طنز بود ولی برام خیلی دردداشت.....از دختر هیجده ساله تا زن شصت ساله....همون زنهایی که تویه قرآن صراحتااعلام شده:زن جلوه ی جمال هستی ایست....یه کم به جای موشک هواکردن به داد مردم برسید!!یه کم جای سانسور سریال ساعت شنی به داد زنهای بی خانمان برسید!!

 

نوشته شده توسط لیلا وزینی در ساعت 19:8 | لینک  | 

نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم ،و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مونث امکان پذیر نیست،خاضعانه در نهایت افتخار و خوش وقتی واحساس رضایت کامله از کلیه ی بیوه گان ودوشیزه گان محترم استدعا میشود لطف بفرمایند مراتب زیر را مورد عنایت قرار دهند:
نخست آنکه این جانب یک مرد میباشم،به نظر میرسد که این  امر باید برای خانمها واجد کمال اهمیت باشد.قدم دو آرشیو وهشت ورشوک (مجموعا 176 سانتی متر) است.جوان هستم .هنوز تا ایام کهولت زیاد فاصله دارم ،اصل ونصب دار میباشم ،زیبا نیستم اما خیلی هم زشت نمیباشم،عدم زشتی ام به حدی است که بارها در تاریکی ی مطلق با اشخاص بسیار زیبا عوضی گرفته شده ام ،چشمهایم میشی است،روی
گونه هایم(افسوس!) چال نمی افتد .از دندانهای آسیابم ام دوتایش خراب است .از عهده ی خوش آمد گوییهای ظریف بر نمی آیم اما به تنابنده ای هم اجازه نمیدهم در استحکام عضلاتم شک کند .نمره ی دست کشم هفت وسه ربع میباشد.پدر ومادرم فقیر اما بسیار نجیب اند .ضمنا آینده ام کاملا درخشان است .دوست دار پرو پاقرص خوش گلها ،عموما و خدمتکارها خصوصا میباشم .به همه چیز اعتقاد دارم .توفیق ام در مقوله ی ادبیات به حدی است که مطالعه ی ستون صندوق پست مجله ی ((استزه کازا))به ندرت گریه ام میگیرد.خیال دارم در آینده رمانی به رشته ی تحریر در آورم که قهرمان اش (که زیباروی معصیت کاری خواهد بود)همسر آینده ی خود این جانب باشد .در شبانه روز دوازده ساعت میخوابم .بربروار پرخورم.فقط وقتی دوا مصرف میکنم که هم پیاله داشته باشم.آشنایان خوبی دارم ،دوتاشان ادیب اند .یکی شان شاعر یکی شان مفت خور،که از طریق صفحات جریده ی شریفه ی ((روس کایا گازنا))به تعلیم ابنا بشر مشغول اند .شاعران محبوبم عبارتند از پوش کاریف و گاهی هم خودم.عاشق پیشه ام اما حسود نیستم .قصد دارم طبق شرایطی که خود وطلب کاران ام میدانیم ازدواج کنم.

این بود مشخصات این جانب و اما مشخصات همسر آینده ام:
بیوه باشد یا دوشیزه(بر حسب اینکه کدام بیشتر مناسب حال باشد)زیر سی ساله وبالای پانزده ساله.کاتولیک نباشد ،یعنی به یقین بداند که در این دنیا آدم بی گناه به هم نمیرسد.یهودی هم پذیرفته نمیشود .دخترهای یهودی همیشه از آدم میپرسند: ((چرا یک خط در میان مینویسی؟چرا نمیری دم دست بابام پول در آوردن یاد بگیری؟))واینجور حرفها اصلا به مزاج این جانب نمیسازد.موطلایی باشد و چشم آبی و (لطفا درصورت امکان)ابرو مشکی.نه رنگ پریده باشد نه سرخ رو،نه چاق باشد نه لاغر ،نه دراز باشد نه کوتوله،تو دل برو باشد وجنی هم نباشد.سرش تراشیده نباشد ،وراج نباشد و مدام کنج خانه ننشیند.ضمنا باید خوش خط باشد چون یک نساخ مرد کمال ،نیاز این جانب میباشد.البته کار نسخه پردازیش زیاد نیست.به مجلاتی که من با آنها همکاری دارم علاقه داشته باشد و رویه ی آنها رو در زندگی نصب العین خود قرار دهد.

مجلات ((تفریح ))و ((تازه های روز)) و((نانا))را نخواند و از سر مقاله های ((تامه های مسکو))متاثر نشود و از خواندن سر مقالات ((ساحل))هم غش وضعف نکند.

باید بتواند آواز بخواند ،برقصد ،بنویسد،بپزد ،بریان کند،بلبل زبانی کند،شیر مال بپزد(اما گوش مال ندهد)،برای شوهر جانش پول قرض بگیرد.با استفاده از امکانات شخصی خوش سر ولباس باشد ،و (توجه!)کاملا و از هر جهت مطیع باشد .

نباید تن اش را بخاراند،جیر وویر کند،جیغ بکشد،فریاد بزند،گاز بگیرد،دندان نشان بدهد،ظرف وظروف بشکند ،یا در خانه برای دوستان پشت چشم نازک کند.

ضمنا لازم به یاد آوری است که گر چه کلاه زینت مرد است،هر چه پایینتر گذاشته بشود ،از لحاظ کسی که در ازای دریافت وجوهات زیر بار این جور امور میرود خطرش کمتر است.

اسمش نباید ماتره نا یا آکولینا یا آودوتیا یا اسمهای امل دیگری از این قماش باشد .اصلا بهتر است اسم با اصل ونسب دارتری داشته باشد مثل اولیا یا لنوچ کا یا ماروس کا یا کانیا یا لیپا و غیره.

میان او ومادرش که همانا مادر زن مکرمه ی این جانب است هفت اقلیم فاصله باشد (والا ذمه ی اینجانب از هرگونه تعهدی بری است)....

داشتن حداقل 200000 روبل نقره از اهم واجبات است.

ناگفته نماند که ،در صورت موافقت طلبکاران این جانب ،میتوان در ماده ی اخیر اصلاحاتی به عمل آورد

پ.ن:این متن رو همین چند روز پیش از کتابخانه ی مجازی خودم پیدا کردم ٬خواندنش حال خودم را کمی بهتر کرد٬امیدوارم حال شما هم کمی بهتر شده باشد.

نوشته شده توسط  در ساعت 10:12 | لینک  | 

کلاه قرمزی سلام.
کلاه قرمزی امروز اومدم باهات یه کم درددل کنم......
گوش میکنی؟؟!!
آخه نمیشه همش توحرف بزنی،یه کم فرصت بده بذار منم حرفم روبزنم......!
کلاه قرمزی خوش به حال تو بااون کلاه قرمزولباس همیشه راه راهت واون لبهای برگ گلت
خوش به حالت که میخندی ومیخندونی.
خوش به حالت که صندوق پستی خونه تون روبلدی.
خوش به حالت که حتی میتونی توپخش زنده بخوابی.
خوش به حالت که اگرهزاربارهم بگی آقای مرجی کسی بهت گیرنمیده وضایعت نمیکنه که کلاه قرمزی اشتباه گفتی.

کلاه قرمزی ....خوش به حالت که پسرخاله ات ،پسرخاله اس،برات نون بربری میخره،بستنی میخره،آب میده دستت،وقتی میری بیمارستان میاد ملاقاتت برات یه عالمه گل میخره.

کلاه قرمزی خوش به حالت که معشوقه هم داری واون میشه برات سرونازوکلی برات ناز میکنه وتو میخری هرچی نازداره سرونازخانوم.
کلاه قرمزی خوش به حالت که هیچ وقت نپرسیدی مامان بابای واقعیت کجان؟
خوش به حالت که همه دوستت دارن،خوش به حالت که اینقدر قشنگ آمپول میزنی.
کلاه قرمزی خوش به حالت،توشادیهای تو هیچ چی اکشال نداره.
خوش به حالت دوچرخه داری،مدیر خوب داری،نمره های خوب خوب میگیری.
کلاه قرمزی.....خوش به حالت اگر دست ازپاخطاکنی همه میگن بچه اس ..بازم اکشال نداره.
خوش به حالت دندون نداری که هرروز بخواهی مسواکشون کنی.....

کلاه قرمزی....اینجا دل من فقط یه کم قرمزی کلاه تورومیخواهد،یه کم حرف زدنهای تورومیخواهد،یه کم یکی رومیخواهد که بخندونتمون،یه کم دلمون شادی،دوچرخه،سروناز،پسرخاله،نون بربری،بستنی ....یه کم آرامش وعشق میخواهد.

نوشته شده توسط لیلا وزینی در ساعت 14:46 | لینک  | 

" مردم ایران سلام " امروز نمونه ی یک برنامه ای در سیمای جمهوری اسلامی ایران شده است که از تمامی عناصر انقلاب از کوچک و بزرگ دعوت به عمل می اورد و به نوعی از زحمات انها تقدیر می کند به جز از خانواده ی یکی از سه رکن اصلی جنبش های مردمی ایران در ۵۰ سال گذشته یعنی دکتر علی شریعتی.... .

مردی که در تمام طول عمرش با معرفی اسلام راستین و مبارزه با حکومت های استبدادی باعث جنبش هایی عظیم در میان مردم ایران شد و در امروز حتی در کتاب های تاریخ نیز با اکراه و در اخر نام او را ذکر می کنند و باید بدانیم که فرزندان ایران نام شریعتی را اگر هم در کتابهای ظاهر نخواندند باید در دلهایشان به یادگار بدارند و بدانند که اگر شریعتی ها نباشند ظلم پایدار خواهد ماند و کفر وجودشان را لبریز می کند... . شاید شریعتی جزو معدود مبارزانی باشد که فقط با دین به جنگ استبداد رفته است و حتی یک بار نیز از خشونت بهره ای نبرده است.

اقای شهیدی فر مجری و اقای معتضد تاریخ شناس، باید حقیقت ها امروز بر مردم اشکار گردد تا بدانند و بتوانند قدر دانی کنند ، جوانی که در جلوی تلویزیون تمامی نام های انقلاب را می بیند به جز شریعتی ، دیگر به چشم یک رسانه ی ملی به صدا و سیما نخواهد نگریست و ان را از خود نمی داند. جوانی که در کتاب هایش نام همه را می خواند به جز شریعتی دیگر به کتاب نیز نظری نمی افکند و این جاست که ان جوان ملیت خود را نیز از دست خواهد داد ملیتی که با هزاران سر از تن جدا در طول تاریخی ۷۰۰۰ ساله بدست امد ، فکر می کنم امروز وقت ان شده است تا راست بگوییم و دیگر بالا رویم...!

چند سخن از دکتر:

انسانی که مسئول نیست، انسان نیست.

وای به حال دینی که "نه" در ان بیش تر است از "اری"!

مسلمان واقعی هرگز مفت به صلیب کشیده نمی شود.

هر انقلابی دو چهره دارد: چهره ی اول خون و چهره ی دوم پیام.

هرکس به میزان عصیانی که دارد ، ارزش دارد.

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 11:47 | لینک  | 

نمیدونم چراهربارکه این عکس رومیبینم........تا مدتی حتی نمیتونم حرف بزنم وازخیلی چیزهاخجالت میکشم......وبه شدت این عکس رودوست دارم.

نوشته شده توسط لیلا وزینی در ساعت 12:15 | لینک  | 

 

دلم هر لحظه می گوید

تو را من چشم در راهم...

پ.ن۱:حالم خوب نیست...

پ.ن۲:می خواهم با همه قهر کنم...!می خواهم...

پ.ن۳:دیگر تا مدیریت وبلاگ و بقیه دوستان نازنینم نخواهند در این وبلاگ دیگر چیزی نمی نویسم!بذارید به پای اینکه همه سیم های بیسیمم قاطی کرده است...!

پ.ن۴:عصبانی،ناراحت،...!این ها بهترین صفت من است!هر کس خواست مرا بشناسد خیلی راحت می تواند...!شناختی؟!

پ.ن۵:چرا هیچ کس من رو...!آخ خدا!

پ.ن۶:چون دوست داشتی برایت پ.ن بنویسم نوشتم!خیالت راحت شد؟!

پ.ن۷:آن روز دیر نیست که در کوچه های رفتنم فانوس می شوند مهتاب ها...

نوشته شده توسط  در ساعت 17:35 | لینک  | 

حکومت‌ جمهوری‌ ترکیه‌، که‌ در آبان‌ ماه‌ سال‌ 1302/ اکتبر 1923 به‌ وجود آمد، در اسفند ماه‌ سال‌ 1302/ مارس‌ 1924 خلافت‌ را برانداخت‌ و سلطان‌ عبدالمجید را به‌ سوئیس‌ تبعید کرد. یک‌ ماه‌ بعد، دادگاههای‌ شرعی‌ بسته‌ شد، پوشیدن‌ لباس‌ اسلامی‌ و حجاب‌ زنان‌ ممنوع‌، تعدد زوجات‌ قدغن‌، و تقویم‌ میلادی‌ مرسوم‌ گردید. ساعت‌ در ترکیه‌ با نصف‌ النهار گرینویچ‌ تطبیق‌ یافت‌، دستگاه‌ مقیاس‌ متداول‌ شد، الفبای‌ عربی‌ منسوخ‌ گشت‌ و تحریر زبان‌ ترکی‌ به‌ شیوه‌ی‌ حروف‌ لاتین‌ درآمد.
در بیستم‌ آذر ماه‌ سال‌ 1304/ سیزدهم‌ دسامبر 1925، قانون‌ شماره‌ی‌ 677 درباره‌ی‌ «لغو تولیت‌ و عناوین‌ مذهبی‌ و ممنوعیت‌ اجتماعات‌ و تظاهرات‌ عرفانی‌ و درویشی‌ و تعطیل‌ خانقاهها و تکیه‌ها و زاویه‌ها» که‌ لایحه‌ی‌ آن‌ را آتاتورک‌ پیشنهاد کرده‌ بود به‌ شرح‌ زیر از تصویب‌ مجلس‌ گذشت‌ (منقول‌ در تفضّلی‌، 91-78):
بند 1. کلیه‌ تکیه‌ها و زاویه‌ها در جمهوری‌ ترکیه‌، اعم‌ از اینکه‌ موقوفه‌ باشد یا ملک‌ شیخ‌ آن‌ و یا به‌ هر طریق‌ دیگری‌ تأسیس‌ شده‌ باشد، مسدود می‌شود. حق‌ مالکیت‌ آنها محفوظ‌ می‌باشد. آنها که‌ به‌ صورت‌ مسجد مورد استفاده‌ قرار می‌گیرد، می‌تواند به‌ صورت‌ فعلی‌ باقی‌ بماند.
کلیه‌ عناوین‌ شیخ‌، درویش‌، مرید، دَده‌، چلبی‌، سید، بابا، نقیب‌، خلیفه‌، فال‌گیر، جادوگر، شفاگر، دعانویسی‌ برای‌ رسیدن‌ اشخاص‌ به‌ آرزوهایشان‌ و هر نوع‌ مشاغلی‌ از این‌ قبیل‌ و پوشیدن‌ لباس‌ درویشی‌ ممنوع‌ است‌. مقبره‌های‌ سلاطین‌ و آرامگاههای‌ درویشان‌ مسدود می‌شود و شغل‌ مقبره‌داری‌ ابطال‌ می‌گردد.
کلیه‌ کسانی‌ که‌ تکیه‌ها و زاویه‌ها و مقبره‌های‌ مسدود شده‌ را مجدداً مفتوح‌ سازند، و یا کسانی‌ که‌ تحت‌ عناوین‌ عرفانی‌ به‌ جلب‌ و جذب‌ افراد بپردازند، یا به‌ آنها خدمت‌ کنند، به‌ حداقل‌ سه‌ ماه‌ زندان‌ و پرداخت‌ 50 لیره‌ جریمه‌ محکوم‌ خواهند شد.

بند 2. این‌ قانون‌ بلافاصله‌ به‌ مورد اجرا گذاشته‌ خواهد شد.
بند 3. هیئت‌ دولت‌ مأمور اجرای‌ آن‌ است‌.
خان‌ ملک‌ ساسای‌ در پایان‌ خاطره‌ی‌ خود می‌نویسد (تفضّلی‌، 85):
لیکن‌ با فرمان‌ چهارم‌ دسامبر 1925 همه‌ی‌ این‌ تشکیلات‌ که‌ هزاران‌ نفر برای‌ خواندن‌ اشعار مولانا زبان‌ فارسی‌ می‌آموختند، و نواهای‌ ایرانی‌ می‌نواختند، و همه‌ دل‌ به‌ سوی‌ ایران‌ زمین‌ داشتند، تعطیل‌ شد. همه‌ی‌ تکایا را بستند، و اوقاف‌ مولوی‌خانه‌ها را ضبط‌ کردند، و نفوذ معنوی‌ ایران‌، که‌ از جزیره‌ی‌ کریت‌ تا مجار، و از مدینه‌ی‌ طیبه‌ تا تراکیا و آناطولی‌، گسترده‌ بود، یکباره‌ برچیده‌ شده‌، و محو گردید، و هیچ‌ کس‌ در ایران‌ نفهمید و نگفت‌ و ننوشت‌ - گفتی‌ که‌ هرگز چنین‌ چیزی‌ نبوده‌ است‌!
دو سال‌ بعد، در زمستان‌ 1306ش‌ / 1927، آتاتورک‌ برای‌ مولویان‌ استثنایی‌ قائل‌ شد و اجازه‌ داد که‌ زیارتگاه‌ مولانا در قونیه‌ به‌ صورت‌ موزه‌، به‌ نام‌ «مولانا موزه‌سی‌»، دوباره‌ باز شود، و هزینه‌ی‌ نگهداری‌ آن‌ را وزارت‌ اوقاف‌ بپردازد. سعدالدین‌ هِپار، که‌ در مولوی‌خانه‌ی‌ ینی‌قاپوی‌ استانبول‌، پیش‌ از آنکه‌ در سال‌ 1304ش‌ / 1925 بسته‌ شود، نوازنده‌ی‌ طبل‌، قُدوم‌زن‌باشی‌، بود، در سال‌ 1332ش‌/ 1953 نزد شهردار قونیه‌ رفت‌ و از او خواست‌ اجازه‌ دهد که‌ مراسم‌ سماع‌ در سالروز فوت‌ مولانا در انظار عموم‌ برگزار گردد.
شرط‌ صریح‌ شهردار قونیه‌ آن‌ بود که‌ از این‌ مراسم‌ تعبیر به‌ بزرگداشت‌ یکی‌ از شعرای‌ بزرگ‌ ترک‌ کنند، نه‌ آیین‌ مذهبی‌؛ اما هِپار اصرار کرد که‌ آیاتی‌ از قرآن‌ باید تلاوت‌ شود. در آذر ماه‌ سال‌ 1332ش‌ / دسامبر 1953، نخستین‌ سماعِ دارای‌ مجوّز پس‌ از نزدیک‌ به‌ سه‌ دهه‌ در سالن‌ یکی‌ از سینماهای‌ قونیه‌ در حالی‌ اجرا شد که‌ تنها دو نفر نی‌ می‌زدند و یک‌ نفر قُدوم‌، و دو نفر که‌ لباس‌ عادی‌ بر تن‌ داشتند، سَماع‌ می‌کردند.
این‌ مراسم‌ در سال‌ 1333ش‌ / 1954 نیز اجرا شد، و در سال‌ 1334ش‌ / 1955 «انجمن‌ توریستی‌ قونیه‌» میهمانان‌ را برای‌ تماشای‌ مراسم‌ سماع‌ مولویان‌ دعوت‌ کرد که‌ شامل‌ «دور وَلدی‌» بود و سماع‌ گزاران‌ تنّوره‌ بر تن‌ و سِکه‌ بر سر داشتند. سال‌ بعد، دو مجلس‌ سماع‌ برگزار شد، یکی‌ در قونیه‌ و یکی‌ در آنکارا
(Friedlander, The Whirling Dervishes, 12-13) .
سازمان‌ یونسکو سال‌ 1973 میلادی‌ را به‌ مناسبت‌ هفتصدمین‌ سال‌ درگذشت‌ مولانا «سال‌ مولانا» اعلام‌ کرد. دولت‌ ترکیه‌ در آذر ماه‌ سال‌ 1352ش‌ / دسامبر 1973 «سمینار بین‌المللی‌ مولانا» را در شهر آنکارا برگزار کرد و در دو روز آخر سمینار، 24 تا 26 آذر ماه‌ 1352ش‌ / پانزدهم‌ تا هفدهم‌ دسامبر سال‌ 1973، همه‌ی‌ میهمانان‌ را به‌ قونیه‌ دعوت‌ کرد، و در آنجا مراسم‌ سماع‌ در محلّ ورزشگاه‌ سرپوشیده‌ی‌ دبیرستان‌ قونیه‌ به‌ اجرا درآمد. این‌ مکان‌ را دولت‌ ترکیه‌ بر زیارتگاه‌ مولانا ترجیح‌ داده‌ بود تا همه‌ را مجاب‌ کند که‌ مراسم‌ سَماع‌ را رویدادی‌ فرهنگی‌ یا حتی‌ ورزشی‌ بدانند، نه‌ مذهبی‌. دو شیخ‌ بر مسند شریف‌، بر پوست‌ نشستند: سَلمان‌ توزون‌ شیخ‌ مولویان‌ استانبول‌ و سلیمان‌ لوراس‌ دَده‌ شیخ‌ مولویان‌ قونیه‌ (تفضّلی‌، 3-101).
دست‌ برداشتن‌ دولت‌ ترکیه‌ از محدودیتهایی‌ که‌ برای‌ اجرای‌ سماع‌ وضع‌ کرده‌ بود، سبب‌ شده‌ است‌ تا سلسله‌ی‌ مولوی‌ از نو جان‌ بگیرد و در سراسر دنیا گسترش‌ یابد. امروز، نزدیک‌ به‌ 50000 نفر، شامل‌ ترکها و گردشگران‌، در طول‌ هفته‌ی‌ برگزاری‌ مراسم‌ یادبود درگذشت‌ مولانا ] از 19 تا 26 آذر/ دهم‌ تا شانزدهم‌ دسامبر به‌ قونیه‌ می‌آیند. آمار رسمی‌ دولت‌ ترکیه‌ نشان‌ می‌دهد که‌ در سال‌ 1364ش‌ / 1985 تعداد 477290 ترک‌ و 100105 نفر خارجی‌ به‌ زیارت‌ آرامگاه‌ مولانا رفته‌اند، و هر سال‌ که‌ می‌گذرد این‌ تعداد فزونی‌ می‌گیرد. (1)

پانوشت‌
1. دین‌ لوییس‌، مولانا، ترجمه‌ حسن‌ لاهوتی‌، تهران‌، نامک‌، 1385، ص‌ص‌ 585-583.
منبع: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

مطلب، برگرفته از: پایگاه اینترنتی بزرگداشت سال مولانا
تصویر، برگرفته از: سایت هفت‌سنگ

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 18:21 | لینک  | 

با سلام واحترام فراوان به شما دوستان واینکه وب ماروانتخاب خودتون برای بازدیدقراردادید.امیدواریم ما هم تونسته باشیم تواین مدت کوتاه وب خوبی دراختیارتون قرارداده باشیم.

دوستان عزیز....امروز من نه به عنوان نویسنده ی وبلاگ،بلکه به عنوان یه فرداز افراداجتماع ازتون یه خواهشی داشتم....

مدتیه که یکی از آشنایان ما با مشکلات فراوانی دست وپنجه نرم میکنه ومتاسفانه هرروزهمه چی بدترمیشه....راستش ازدست شاید من وشمای نوعی کارخاصی برنیاد،ولی ازتون خواهش میکنم،مثل یه خواهر کوچیکترکه برای رهاشدن هرچه سریعترشون ازدست مشکلات براشون دعاکنید......اینو ازتون خواهش میکنم.

اون فردبه این وب میاد....ببخش منو اگرتنهاکاری که ازدستم برات برمی آمد همین بود....واقعا شرمنده ام ولی میدونم توهرنفسی ،توهردلی یه خدایی هست..این روزها همه چی برای تو خیلی سخت شده،حتی نفس کشیدن،حتی فکرکردن به اینکه یکی دوستت داره....ولی مطمئن باش،مطمئن باش که اگر خدای من وتو رومون رو زمین زد......رویه ی این همه بنده اش روزمین نمیزنه.....اینو مطمئنم.....

دوستان وهمراهان عزیز......تنها خواهش من ازتون همینه....دعاش کنید....دعاکنید که همه چی حل بشه....دعاکنید برای دستهای سردی که گرمی دعای شما بهشون جون میده،دعاکنید برای چشمهای اشکباری که دعای شمامطمئنم خندونش خواهد کرد....دعاکنید برای دلی که خیلی وقته شکسته ....دعاکنید برای پشتی که تنهاپناهش خداست......

از همه تون ممنونم........مطمئنم که همه چی بادعای خیرشمادرست خواهد شد....امیدوارم تو آپ بعدی خبرهای خوشش روبهتون بدم......

بازم ممنونم.

نوشته شده توسط لیلا وزینی در ساعت 20:26 | لینک  | 

توي محله ي جواني هاي پدربزرگم يه مردي بود که بهش ميگفتن حسين ريش.هميشه تودلم بود بپرسم که  اين حسين آقاکيه؟چرا بهش اين لقب رو دادن؟تااينکه مدتی  پيش ديدمش ........از حسين ريش شنيده بودم که دوتا زن داشته ودوجين بچه،حسابي دب دبه کب کبه داشته،يه محله بوده ويه حسين ريش،هيچ کس توي چندمتري اون کوچه جرئت نگاه به دخترهاي محل رو نداشته،شنيده بودم هميشه تو محل پاي ثابت خيروخوشي مردم بوده،شنيده بودم بچه هاش همه تحصيل کرده وفرنگ رفته ان،شنيده بودم اينقدرلوطي بوده که هر زني توي اون محل با شوهرش بحثش ميشد به حسين ريش ميگفته درددلش رو،شنيده بودم دختروپسرهاي اون محله ها حسابي غيرتي بودن،شنيده بودم وقتي حسين ريش مريض ميشه وقت ملاقات يه بيمارستان از کثرت جمعيت به هم میریزه...............ولي...........ولي  وقتي ديدمش ديدم روي يه صندلي تاشو کنار خيابون عصا به دست نشسته بود وداشت نگاه ميکردمردمان سست عناصري که پيشش عرض اندام ميکردن،سکوت کرده بود وحرفي نميزد،بقال محل گفت شيش هفت سالي ميشه با هيچ کس حرفي نميزنه،بچه هاش از خارج برنگشتن،زنهاش رفتن،مردن،و..........وغيرت حسين ريشي که توي اين خيابون بوده کمرنگ شده وکمرنگ شده تا جائي که .........رفتم نزديکتر تاباکسي که حداقل يه زماني غيرت داشته دمخور بشم ،که متوجه نگاه سنگينش به اون ور خيابون شدم.....نگاهي که داشت با تاسف عشقبازي دوکفتر به اصطلاح عاشق امروزي رو تاسف ميخورد .
سکوت کردم وبا تاسف حسين ريش تاسف خوردم.............حسین ریش!کاش فقط کمي میتونستم به دردهای دل یک مرد گوش میکردم..... یک مرد......... .

پی نوشت:سلام دوستان.از بازدیدتون ممنونیم.این وب تقریبا دوروز یکبار آپدیت میشود،واینکه هردوروزیکبار ماهمه روصدا کنیم کمی سخته....راستش اگر لطف کنید ومادروبلاگهای دوستان خودتون قراربدید از کوچکترین آپ ما نیز خبردارمیشید....بازم از لطفتون ممنونیم.

نوشته شده توسط لیلا وزینی در ساعت 23:0 | لینک  | 

شکست عاطفی و عاشقانه...؟!پسرم عاشق شدی؟!ای بابا!مگه تو سوسولی...؟!خجالت بکش!برو دهنت رو آب بکش!نگاه به نامحرم؟!فکر بد؟!یکی بزنم تو گوشت؟!مگه تو خودت...!؟

چند روزی است ذهنم از این مضخرفات پر است...!

حالم خوب نیست!

آخ مادر!چقدر دلم برایت تنگ شده است...!

صابر هم خوبه؟!

خوش می گذره مگه نه؟!میوه های بهشتی خوش مزه است!

ای بابا!منم خوبم،شما خوب باشید منم خوبم...!

نفسی میاد و میره...!

می بینید چقدر بزرگ شدم؟!

ریش هایم هم در اومده...

موهام هم سفید شده...

دیروز یه نفر باورش نمی شد که من فقط هجده سالمه!

می گفت چقدر شکسته ام!

راستی چند وقت است که از رفتن شما می گذره؟!چقدر زود گذشت...

تو رو خدا!یه دقیقه به من نگاه کن!

چشمام رو ببین...می بینی کاسه خونه!

تو این نداری دوباره رفتم دکتر!گفته چشمت یک نمره ضعیف شده!

دلم خیلی براتون تنگ شده!نمی شه صحبت کنید منم زودتر راهی بشم بیام پیش شماها!

دلم برای بابایی هم تنگ شده...

دلم برای همه چی تنگ شده!

برای نق زدن های تو!

برای حموم های دو ساعته صابر!

من دلم برای همه چی تنگ شده!

می بینی مرد گنده داره گریه می کنه!...

خوب دلش تنگه دیگه!

غصه ریخته تو دلش...خسه شده از این همه سرکوفت!

غم داره!

دعا کن منم زودتر بیام!

دیگه باید برم چشمام خوب نمی بینه...

مامان...!

صابر...!

دیگه نمی خوام بگم نقطه سر خط!چون هنوز این قصه ادامه داره...

نوشته شده توسط  در ساعت 21:47 | لینک  | 

پیش لرزه: برای اولین بار هست که دارم توی یک وب گروهی می نویسم....

حس خوبی داره اونم در شرایطی که در کنار دو تا دوست خیلی خوب کار کنی و فقط یاد بگیری اونم مجانی!!!!!

شاید در دو تا وب دیگه ای که خودم چند وقتی میشه به طور فردی توشون می نویسم ان قدر حال نکرده باشم که الان دارم برای اولین بار یک پست در وبی گروهی میدهم. 

لرزه اصلی: فعلا به خیر گذشت وضعیت سبزه!!!!

 

پس لرزه:

عاشق شده ای ای دل، سودات مبارک باد          از جا و مکان رستی، انجات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خور               تا ملک و ملک گویندتنهات مبارک باد

ای پیش رو مردی، امروز تو برخوردی                   ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد     حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را                    ای سینه بیکینه غوغات مبارک باد

این دیده ی دل دیده اشکی بد و دریا شد            دریاش همی گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی، ان یار قرینت باد                   ای طالب بالایی، بالات مبارک باد

ای جان پسندیده، جوییده و کوشیده                 پرهات بروییده، پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن، بازار نکو کردی               کالای عجب بردی، کالات مبارک باد

مولانا جلال الدین محمد بلخی( خداوندگار بلخ)

حالا مجروحین جمع شوند......!!!!

فعلا تا بعد....

یا علی

 

 

نوشته شده توسط احمد رضا توسلی در ساعت 18:25 | لینک  | 

سال هاست گمش کرده ام

سر نخش در دستانم

از عرق خیس

هنوز به آن نرسیده ام

آخر فکر می کنم

بادبادکم

خیلی بالاتر از این حرف ها

به ابرها

یا خورشید

گیر کرده

یا شاید در آسمان

دل به پرنده ای بسته باشد...

نوشته شده توسط  در ساعت 22:52 | لینک  | 

بیا قرار شد ساز مخالف نزنیم!قرار شد هماهنگ کنیم...ولی حالا چی؟!بدون اجازه اومدم و دارم اولین پست این وبلاگ رو من می نویسم!

نمی دانم با خودم چه اصراری داشتم که حتما باید من اولین پست این وبلاگ رو بنویسم!نمی دانم چرا آرام و قرار نداشتم!نمی دانم چرا...این حس نوستالژیک حسابی پدرم را در آورده بود...

امیدوارم احمدرضا و لیلی که با هم می آییم و اینجا می نویسیم ناراحت نشده باشند!

قرار ما اینجا بگوییم و شما هم بگویید!ما هم یاد بگیریم و شما هم یاد بگیرید!

اول این قضیه که با خوبی و خوشی شروع شد!خدا رحم کنه که آخرش قرار چی بشه...

به پشتم صد زمستان برف دارم

به مشتم زخم هایی ژرف دارم

کنار قربتم بنشین که با تو

دو بیتی در دو بیتی حرف دارم...

نوشته شده توسط  در ساعت 9:18 | لینک  |